تبليغاتX
نقالی - سالهای طاعونی-8

5 -

 هر چه داد و بیدا د می كنم، كسی به داد من نمی رسد. توی یك سالن  بزرگ روی یك صندلی چرخدارنشسته ام با بیست، سی تا پیرزن و پیر مرد هم سن وسال خودم. چند تائی روی صندلی خوابیده اند و خرناسه می كشند. پس از مدتی، خانمی كه مسئول من وسه تا از ساكنان دیگر این خانه است، سر می رسد و با قیافه ای عبوس، می گوید: این دفعه دیگه چی می خوائی؟ فكر   نمی كنی كه من غیر از تو، چند تای دیگه هم دارم. یه نفرم. و شب وروز منم هم، از 24 ساعت بیشتر نیست. خجل شدم. با شرمساری گفتم:

- جین، می بخشی كه این قدر مزاحمت می شوم ولی باید به توالت بروم.

كمك می كندتا از روی صندلی چرخدار بر خیزم . زیر بالم را می گیرد. پاهایم می لرزند ولی به كمك او می روم توالت. و مدتی بعد، باز با كمك او بر می گردم و سر جای خودم می نشینم. حساب سال و ماه از دستم در رفته است.  فقط می دانم كه ماه ژوئن بعدی كه بیاید، 7 سال است كه نازی ام از دستم رفت. اول سكته مغزی كرد و نصف تنش لمس شد. به كمك عصا ولی می توانست راه برود. البته نه مثل سابق، و از این بایت، خیلی پكر بود وحق هم داشت. مدتی بودكه بهروز و مرسده هم رفته بودند سر و كار و زندگی شان. هیچ كدامشان در انگلیس زندگی نمی كردند. بهروز رفته بود كانادا  و مرسده هم تو شهری توی ویتنام طبابت می كرد . من مانده بودم و نازی. چند سالی بود كه بازنشسته شده بودم و خانه نشین. بیكاری به كنار، حقوق   ماهانه ام یك مرتبه كمتر از نصف شد و زندگی مان به سختی می گذشت. من كه رویم نمی شد از بچه ها كمك بخواهم و تازه معلوم نبود، اگر هم رو می انداختم،  بچه های این دور و زمانه، آیا نم پس می دادند یا نه ؟ یكی دوتا از دوستان قدیمی من فوت شده بودند. مانده بودیم تنها و بی كس و كار.  و بعد، یك روز، 7-6 سال پیش،  كه از سر كار برگشته بودم - كار كه چه عرض كنم. بعد از بازنشستگی از كار تدریس، هفته ای چند روز می رفتم در یكی از فروشگاهای خیریه، فروشندگی می كردم كه حوصله ام زیاد سر نرود -  دیدم حول وحوش خانه مان شلوغ است و یك ماشین پلیس، درست بیرون در حیاط خانه ما پارك كرده است. به محض رسیدن، مامور پلیس جلو آمد و گفت:

- آقای عبدی!

گفتم:

- بفرمائید.

-  اجازه میدین با شما صحبت كنم ، با شما كار دارم.

تعجب كردم ولی راهنمائی اش كردم به  اطاق نشیمن كه مثل همیشه، مرتب و تمیز بود. از مامور پلیس خواهش كردم كه بنشیند و تعارف كردم كه آیا می توانم برایش چای یا قهوه درست كنم كه تشكر كرد. بدون مقدمه گفت:

- اقای عبدی، برای شما خبر بدی دارم.  بعدازظهر، همسایه شما به ما تلفن زد. به ما گفت كه صبح زود، خانم شما را درحیاط منزلتان دیده كه به كمك عصای زیر بغل، در حیاط راه می رفته است.  بعد، حدود 2 بعدازظهر، برای انجام كاری خواسته با خانم شما ملاقات بكند، هر چه كه زنگ زد، كسی در را باز نكرد. بعد تلفن زد، تلفن شما تا ساعت 3.5 بعدازظهر، بوق اشغال می زد. از اداره تلفن سئوال كرد به او گفتند كه گوشی بد گذاشته شده است . همسایه شما، با این كه  در تمام مدت در آشپزخانه منزلش كار می كرده و از آنجا، صدای باز و بسته شدن در حیاط خانة شمارا می شنود، ولی صدای باز و بسته شدن در حیاط را  نشنیده بود. این بود كه با نگرانی و دلهره  به ما تلفن زد. وقتی ما به ایشان گفتیم كه ممكن است اشتباه بكند، بهتر است تا شب صبر كند و اگر از خانم شما خبری نشد، با ما دو باره تماس بگیرد. همسایه شما، خانم وود، با دلهره گفت كه چون خانم شما گرفتار افسردگی روحی بوده، بعلاوه كم اتفاق افتاده كه از منزل به تنهائی بیرون بروند،  ایشان نگرانند كه نكند، بلائی به سر خودشان آورده  باشند. ما سعی كردیم با شما تماس بگیریم، شمارة تلفن محل كار شما را نداشتیم. درِ منزل را به هر زحمتی بود، باز كردیم. اول از هر چیز، گوشی تلفن، روی تلفن نبود. وقتی به اطاق خواب طبقه بالا رفتیم، با جسد نیمه جان خانم شما روبرو شدیم كه با مصرف  مقدار زیادی داروی مسكن، سعی كرده بود به زندگی خودش پایان بدهد. بلافاصله خانم شمارا به بیمارستان منتقل كردیم، ولی متاسفانه، معالجات موثر واقع نشد و ایشان یكربع پس از رسیدن به بیمارستان فوت كردند. روی میر توالتی كه كنار تخت خواب شماست، یك پاكت بود كه نام شما روی آن نوشته شده، و بعد، پاكتی را به دستم داد.

سرم گیج رفت. نمی خواستم باور كنم ولی، متاسفانه واقعیت داشت. از مامور پلیس پرسیدم كه حالامن چكار باید بكنم!

مغزم كار نمی كرد. كسی هم در دور و بر نبود.

بهروز كه با یك دختر كانادائی ازدواج كرد و آن موقع در تورنتو زندگی می كرد. مرسده كه در شهركی در ویتنام طبیب بود و ظاهرا زندگی آرامی داشت. سالی یك بار، آنهم وقت كریسمس به ما  تلفن می  زدند و چند كلمه ای حرف می زدیم. بهروز كه همیشه حسابگری می كند  و همیشه انگار عجله دارد. مرسده هم،  كمی درآمد اطباء را بهانه كرده، با یكی دو تا جمله مكالمه را قطع می كند. من و نازی هم كه دیگر امكان مالی نداریم تا خودمان به آنها هر وقت دلمان  می خواهد تلفن بزنیم. نتیجه این كه با بچه ها هم ارتباط زیادی نداریم. تو این فكرهابودم كه پلیس گفت: نمی خواهید به فامیلان و بستگان خودتان خبر بدهید؟

-  نه.

- یعنی چی؟ چرا نه؟

- برای این كه من در این كشور فامیلی ندارم. به چند تا از دوستان تلفن خواهم زد. ولی آیا لازم نیست به بیمارستان بیایم؟

- اتفاقا، چرا، چون لازم است كه كسی جسد را شناسائی بكند.

با پلیس به بیمارستان رفتم . دلم می خواست زمین دهان باز می كرد و مرا می بلعید. مرگ نازی یك طرف، بی كس شدن و یتیم شدن خودم ، فكرم را خراب كرده بود. به بیمارستان رفتم، مرا به طبقه زیرزمین بردند و جسدنازی را نشانم دادند. حالم بهم خورد ولی خودش بود. می دانستم كه خیلی افسرده بود، ولی فكر نمی كردم افسردگی اش به این حد بوده باشد كه به زندگی خودش خاتمه بدهد. صورتش مثل همیشه قشنگ، ولی كمی رنگ پریده بود. نازی را همان جا گذاشتم تا مراحل قانونی كار طی بشود و خودم به منزل برگشتم. به چند تا از دوستان و آشنایان تلفن زدم و جریان را گفتم. قرار شد كه چند تائی به دیدن من بیایند تا برای تدفین برنامه ریزی كنیم. فكر كردم ، باید به بهروز و مرسده هم خبر بدهم. اول به بهروز تلفن زدم. خانمش گفت كه برای دو هفته رفته  مكزیك ماموریت. دیدم فایده ندارد به خانمش بگویم، چیزی نگفتم فقط خواهش كردم كه از او بخواهد كه در اولین فرصتی كه می تواند به من تلفن بزند با او كار واجبی دارم.  به ساعت نگاه كردم، به وقت ویتنام ساعت ده شب بود. شمارة تلفن مرسده را گرفتم. خودش جواب داد. گفتم:

مرسده جان... 

6-

با صدای مرسده از خواب بیدار شدم.

- بابا: مگه قول نداده بودی امشب مارا شام ببری بیرون؟

به چشمهایم دست كشیدم و گفتم:

- آره عزیزم، قربون تو هم می رم . برو به برادر و مادرت بگو حاضر بشن، من الان میام پائین.

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در جمعه پانزدهم آذر 1387 |