تبليغاتX
نقالی - سالهای طاعونی-7

یك هفته ای از عزت و مهین بی خبر بودم. مدتی بود كه عزت، مهین و بچه ها رو ندیده بود و حق داشت كه كمی با خانواده اش خلوت كند. منم كه تعطیلات تابستان رو می گذروندم، تمام مدت تو لندن بودم و به كانتربوری نمی رفتم. تمام وقتم با بهروز پسر بزرگم كه الان 17 ساله است و مرسده دختر كوچك  هشت  ساله ام می گذشت. چون در طول سال، هفته ای چند روز در لندن نیستم، ته دلم احساس می كنم كه به بچه ها چیزی كه خودم هم نمی دانم، چی، مدیونم. از آن گذشته، با وضعیتی كه ما داریم، آدم باید برای بچه هایش هم پدر باشه و هم عمو و هم دائی و هم پدربزرگ. از یك طرف، كار بسیار شاقیه و خیلی حوصله و توان می خواد و از طرف دیگر، به راحتی عملی نیست. تا آدم در این وضعیت قرار نگیره، ابعاد این مشكل را به واقع نمی فهمه. تو این فكر و خیال ها بودم كه نازی از طبقه بالا صدایم زد. بچه ها تو اطاق نشیمن داشتند تلویزیون تماشا می كردند و من از پله ها رفتم بالا. تقریبا به حالت درگوشی، نازی چیزهائی گفت كه اصلا نفهمیدم ولی روشن بود كه از مسئله ای بسیار نگران است. وقتی خواستم كمی بلندتر حرف بزند، بدون اینكه چیزی بگوید با انگشت اشاره كرد به طبقه پائین، كه نمی خواهد بچه ها بشنوند كه گفتم:

-پس الان حرف نزن تا یه وقت مناسب. یا بیا با هم برویم كمی راه برویم و صحبت كنیم و یا این كه صبر كن، آخر شب كه بچه ها خوابیدند، حرف می زنیم. معلوم بود كه از این قرار راضی نیست ولی چیزی نگفت.

از پله ها داشتم سلانه سلانه پائین می رفتم كه تلفن شروع كرد به زنگ زدن. گوشی را برداشتم، عزت بود. صدایش به روشنی می لرزید قبل از سلام و احوال پرسی، گفت:

- داریوش به دادم برس، بدبخت شدم، بیچاره شدم...

- عزت، چی شده، چرا این قدر عصبی هستی، با مهین حرفت شده...

- نه بابا ، مهین بیچاره كه كاری به كار من نداره. امان از دست محسن.

-  محسن مگه چی كار كرده، بلائی سرش اومده، چی شده!

-  ای كاش بلائی سرش اومده بود، اون جوری راحت تر بودم.... می دونم كه خودت تو لندن هزار ویك بدبختی داری. خودت یه جا، زن و بچه هات یه جای دیگه و انصاف نیس كه منم قوزی بشم روی قوزهای دیگه ات. ولی داریوش جون، دستم به دامنت، خواهش می كنم یه سری بیا بیرمنگام، این جوری پشت تلفن نمی تونم حرف بزنم. غیر از تو هم كسی رو تو این خراب شده ندارم. دارم خفه می شم، دق می كنم. كاش دستم میشكس و مهین و بچه ها رو نمی فرستادم این طرفا.. قربون دست و بالت برم، حتما یه سری بیا این جا..

-  باشه، چشم. من امشب به بچه ها قول دادم اونها رو شام ببرم بیرون، فردا صبح زود راه می افتم و می آم بیرمنگام. نزدیكای ظهر می رسم اونجا ولی این قدر سخت نگیر، تا من برسم.

-  باشه، خیلی خیلی ازت ممنونم. چشم،  اگه بتونم سخت نگیرم، سخت نمی گیرم .

و گوشی رو گذاشت.

نازی كه كنجكاوی اش تحریك شده بود، و دید كه كاملا مضطرب و پریشانم، گفت:

-  چه  شده داریوش، انشاالله كه خیره.

- والله نمی دونم . عزت بود از بیرمنگام زنگ زد و خواست برم بیرمنگام. خیلی حالش گرفته بود. مث این كه با محسن زدند به تیپ همدیگر.

-  بچه های این سن و سال همه شون یك انبار مصیبت اند. مگه ما خودمون از دست بهروز كم می كشیم.

- زن، تو هم این وسط داری نرخ تعیین می كنی. ولی مسئله به نظرم كمی جدی تره. من تو اوج عصبانیتم دلم نمی خواد یه مو از سر بهروز كم بشه، ولی این بیچاره تازه یه هفته س از ایرون اومده، وقتی ازش می پرسم كه چه شده، مگه بلائی سر محسن اومده، میگه ، ایكاش بلا اومده بود. آدمی هم نیس كه زن و بچه هاش رو دوس نداشته باشه. چی هست، نمی دونم. فردا معلوم می شه.   

- ترا به خدا وقتی رفتی بیرمنگام سعی كن عصبانی نشی، چون خودت بهتری می دونی دكترت گفته با این قلب خراب،  عصبانی شدن برات مث سممه.

-  خیالت جمع باشه، مواظب خودم هستم. ولی دروغ چرا، خیلی نگرانم كرده..

دنباله صحبت را نگرفتیم. من رفتم تو اطاق نشیمن . در همان لحظه مرسده داشت برای برادرش ادای عصبانی شدن مرا در می آورد. نتوانستم خنده ام را كنترل كنم، گفتم : آخه نمك نشناس، من كی، كجا، این جوری كردم؟ مرسده به طرفم اومد و درحالی كه خودشو یه كمی هم برام لوس می كرد، گفت:

- You know, I love you very much Dad[1].

- آره می دونم. ولی صددفعه مگه نگفتم تو این خونه كسی انگلیسی حرف نمی زنه.

مرسده كه كمی ترسیده بود، خودش رو جمع و جور كرد و رفت گوشة اطاق و در حالی كه سرش رو انداخته بود، پائین، گفت:

- ببخشید. دیگه انگلیسی حرف نمی زنم.

روی كاناپه نشستم. فكرم به حد آزار دهنده ای مغشوش بود. از یك طرف، به زندگی خودم نگاه می كردم. بچه های خودم كه همه چیز زندگی من اند ولی نمی توانم آن طور كه دلم می خواهد، برایشان پدری كنم . چون از دست این زندگی بی ثبات خودم در این خراب شده، حسابی پكرم و خیلی وقتها بدون این كه دست خودم باشد، عصبانی می شوم و سر بچه ها داد می كشم. از طرف دیگر، فكر می كنم كه مرگ و مُردن كه دروغ نیست. امسال نباشد، سال دیگر، 5 سال دیگر ... دهسال دیگر. بعد از مرگ من، این بچه ها چه خواهند كرد؟.من اگر ده سال دیگر هم این زندگی لعنتی را تحمل بكنم كه چشمم آب نمی خورد،  و بعد، ریق رحمت را سر بكشم، مرسده، تازه می شود 18 ساله، یعنی، اول بدبختی و بدخُلقی نوجوانی، ولی بی كس و تنها در این باغ وحشی كه در آن سگ صاحبش را نمی شناسد. از بهروز هم انتظار زیادی ندارم، یعنی زندگی این جا، این طوریست كه بهتر است نداشته باشم والی، بدجوری می خورد توی ذوق آدم. او هم در اولین فرصتی كه بتواند می رود دنبال كار و زندگی اش و اگر سالی یك بار، مثلا هنگام كریسمس سری بزند خودش غنیمت است. از او هم كه نمی توان انتظار داشت تا برای مرسده هم برادریزرگی بكند و هم پدری...نازی كه بیچاره خودش یك سر دارد و هزار سودا. به ظاهر سالم است ولی هزار و یك جای بدنش عیب دارد و بعضی شبها از درد مفصل نمی تواند بخوابد. او هم، بعضی وقتها كه درد به واقع عاصی اش می كند با این كه اعتقاددرست و حسابی ندارد، سرش را می گیرد به سوی آسمان و می گوید، خدایا، اگر قراره تو این ولایت غریب، عاجز بشم، ترا به خودت قسم، منو بكش.. منهم هروقت كه درد مفاصل به این حد می رسد كه نازی برای خودش آرزوی مرگ می كند، از بیچارگی خودم دلم  می خواهد سرم را بكوبم به دیوار.  ولی چاره چیست؟ باید با همین زندگی ساخت.

از فكر زندگی و بدبختی خودم در نیامده بودم، كه یاد عزت افتادم كه بیچاره همین یك هفته پیش از ایران آمد تا مدتی پیش زن و بچه هایش در بیرمنگام بماند ولی، با آن حال پریشان، از من كمك می خواهد. چه چیزی می تواند پیش آمده باشد؟ جواب این سئوال را نمی دانستم و به همین خاطر،  بیشتر از این خود را با این نوع سئوال ها درگیر كردن، فایده ای نداشت.

حس كردم خیلی خسته ام. رفتم بالا، توی اطاق خواب و روی تخت خواب دراز كشیدم.



[1] مي دوني بابا: خيلي ترا دوست دارم.

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |