تبليغاتX
نقالی

7-

فردا صبح زود از خواب بلند شدم. هوا مثل همیشه بود. دلگیر كننده و اخمو. بیشتر به چشمهانی می مانست كه ساعتها گریسته باشند. نم دار و تَر.  لباس پوشیدم، فنجان قهوه ای درست كردم و چند تكه نان را به دندان گرفتم و راه افتادم به طرف بیرمنگام.

دلم شور می زد. نگران بودم. هیچ اطلاعی نداشتم و همین نگران ترم می كرد.

می توانستم از جاده معمولی بروم ولی برای این كه سریع تر برسم ، زدم به اتوبان. اتوبانی كه از لندن به بیرمنگام می رود، ماری را می ماند بسیار طولانی والان كه  دارم رانندگی می كنم تا نزدیكی های بیرمنگام،  خیلی شلوغ نبود.  در دو طرف اتوبان، همه جا سبز بود. تو گوئی كه از زمین هم بخار بلند می شد. مزارع هم زیاد بود پر از گاو و گوسفند كه بی خیال می چریدند. آن چنان بی خیال كه گوئی هرگز كسی گاوی یا گوسفندی را به مسلخ نبرده است. هر وقت كه   رمه ها را در این مزارع می بینم، دلم بیشتراز همیشه  به حال تنهائی خودم می سوزد. مسلخی در انتظارم نیست ولی می دانم كه تنها هستم. و این فكر تنهائی و بی كسی، بسی بیشتر از آنچه كه كسی كه دراین وضعیت نیست، بداند، آزاردهنده است. تو این فكر وخیال ها، به یاد عزت و مهین می افتم. 

عزت  وقتی مهین و بچه ها را می فرستاد به انگلیس، به من خبر نداد. یكی از دوستانش كه در لندن زندگی می كند، ترتیب كارها را داده بود. حالا چه می تواند پیش آمده باشدكه مرا به بیرمنگام احضار كرده است، آنهم با آن حالت پریشان. دیدم فكر و خیال كردن فایده ای ندارد. بهتر است سرم را به رانندگی گرم كنم تا برسم و قضیه روشن شود.

 در حول و حوش بیرمنگام، جائی هست كه به آن « تقاطع اسپاگتی» می گویند كه همیشه راه بندان است. هیچ وقت نشمردم ولی حداقل 6-5 لایه جاده پیچ درپیچ روی همدیگر سوارند. از آسمان اگر كسی به این تقاطع نگاه بكند، به راستی منظره ای ترسناك است [ من یك عكس هوائی این تقاطع را دیده ام]. به نظر می آید كه ممكن است ماشین ها بیافتند روی یكدیگر. كمی معطل شدم ولی ازاین تقاطع گذشته، خودم را همانطور كه قول داده بودم، نزدیكی های ظهر رساندم به منزل عزت و مهین. عزت سر خیابان در حالیكه چشم هایش پف كرده بود و پك های محكمی به سیگار می زد، منتظر من بود. سلام وعلیكی كردیم ور فتیم داخل منزل. هنوز هیچی نشده، عزت گفت:

- داریوش، به دادم برس. بیچاره شدم.

- بابا جان، چی شده كه این همه آه و ناله می كنی.

- والله دروغ چرا، با این همه بدبختی و بیچارگی،  تازه دیروز فهمیدم كه محسن تصمیم گرفته ترك تحصیل كنه وبه همین خاطر، فرم تقاضا را به مدرسه اش نداده،  یه ماه دیگه، مدارس شروع می شه و این نره خر، تو هیچ مدرسه ای اسمش رو ننوشته كه بره و دورة پیش دانشگاهی  بخونه.  می گه می خواد بری توی رستوران مك دونالد كار بكنه و حتی رفته و با مدیرش هم صحبت كرده و قرار شده از اول سپتامبر كه همه بچه ها می رن سر درس و مشق، این آقا بره اونجا ظرفشوری.... اگه می خواست ظرفشوری بكنه كه خوب می تونس، تو ایرون همین كارروبكنه. لازم نبود، پوندهزار تومنی خرج بكنه، بیاد این جا. همون ایرون می موند و می رفت چلوكبابی استقلال كه پائین تر از خونه خود ماست، گارسون می شد.

- عزت جان، اولا این جا درصد بالائی از بچه ها در همین موقعیت سنی، درس رو ول می كنن و می رن دنبال كار و اما، حرف حسابش چیه كه اون نمی خواد درس بخونه.

-  می گه، این همه آدم درس خوندن، كجارو گرفتن كه من بخونم. من اگه قراره با لیسانس دانشگاه برم، ظرفشوری، خوب بی لیسانس می رم. دستم به دامنت، داریوش، یه جوری راضی ش بكن بره مدرسه.

-  الان كجاست ؟

مهین گفت:

-  صبح خیلی زود رفت بیرون و گفت تا ظهر بر می گرده. یواش یواش باید پیداش بشه.

مهین هم خیلی مضطرب بود ولی به اندازه عزت بروز نمی داد. كمی كه نشستم برایم روشن شد كه این دوتا هم سر همین موضوع، حسابی زده بودن تو كاسه كوزه همدیگر. عزت مهین را سرزنش می كرد كه چرا زودتر به او خبر نداد ومهین می گفت، بابا جان، تا یك هفته قبل از اینكه از ایران بیائی، من خودم خبر نداشتم كه محسن تصمیم گرفته ترك تحصیل بكنه. پادرمیانی كردم و گفتم:

- فعلا بگومگو نكنید تا محسن بیاد، ببینیم كه حرف حسابش چیه.

برای این كه بحث را تمام بكنم از مهین خواهش كردم كه یك تكه نان و پنیر برایم بیاورد چون از گرسنگی، زخم معده ام اذیتم می كرد و باید یك چیزی می خوردم.

ساعت یك ربع به یك بعدازظهر بود كه محسن وارد شد. خیلی با محبت و علاقه با من دست داد و از دیدن من  ابراز خوشحالی كرد. وبه سرعت رفت بالا و چپید توی اطاق خودش. قرار شد اول نهار بخوریم كه نهار مطبوعی هم خوردیم. مهین طاس كباب درست كرده بود با برنج كه خیلی خوشمزه بود ولی تو این وضعیتی كه بودیم،  به من خیلی نچسبید.  نهار خوردن در فضائی انباشته از دل نگرانی  و بیم و امید خیلی مطبوع نیست . هر وقت تو این وضعیت چیزی خوردم، بعدش، غذا را ترش كردم و پدرم در آمد .امید وارم امروز این طوری نشود. سرنهار خیلی كم حرف زدیم.  بلافاصله پس از تمام شدن غذا، مجددا محسن به سرعت رفت بالا، تو اطاق خودش.  با این كه عزت با ایماء و اشاره از من خواست به دنبالش بروم بالا، ولی من بلافاصله به دنبالش نرفتم.  یك ربع بعد، از عزت و مهین خواهش كردم كه پائین بمانند و به دنبال من به اطاق محسن نیایند و خودم رفتم بالا.

پشت در اطاقش چند لحظه ای مكث كردم. تو این فكر بودم كه  اگر به من بگوید، آقا، این مسائل به تو چه، به او چه جواب بدهم؟ اصلا صحبت را از كجا شروع بكنم.؟ در حالیكه هم چنان توی این فكر و خیال ها بودم، با انگشت چند ضربه ای زدم به در اطاق.

صدای محسن را شنیدم كه گفت.

- Who is it?[1]

- محسن جان، منم داریوش، اجازه می دی بیام تو.

به نظرم رسید كمی دست پاچه شد، چون بلافاصله و به سرعت در اطاق را باز كرده و مرا  به درون اطاق دعوت كرد. فكر كردم بهترین شیوة كار این است كه با مقدمه بافی خسته اش نكنم و خیلی صریح و رك صحبت را بكشانم به قضیه ترك تحصیل. گفتم:

-  محسن جان:  می دونی برای چی اومدم بیرمنگام ؟

-  نه، لابد اومدین به ما سر بزنین.

- نه، راست و بی شیله پیله، بابات از من خواست بیام این جا  و ببینم تو واسه چی تصمیم گرفتی ترك تحصیل بكنی؟

-  یعنی چی، خودش نمی تونس همین سئوال رو از من بكنه كه شمارو فرستاده؟ تازه براشون، تا حالا چندین دفعه توضیح دادم ولی نمی خوان قبول كنن حالا واسه چی مزاحم شما شدن،   نمی دونم. .

- خوب، حالا برای من بگو كه واسه چی می خواهی دیگه مدرسه نری؟

-   ببینین، اونها می خوان من واسه خاطر اونها دكتر و مهندس بشم و من هم می خوام واسه خودم زندگی بكنم.

- قضیه نباید به این سادگی باشه، راستشو به من بگو، اون چیه كه باعث شده  تو از یك طرف،  با این تلخی داری حرف می زنی ولی در عین حال، نمی خوای به من چیزی بگی.

-  چیز خاصی نیس. وضع كاری تو این مملكت خیلی خرابه.  قبل از تعطیلات معلم جامعه شناسی ما می گفت كه تو نمی دونم كدوم شهر، سه تا پستچی می خواسن استخدام كنن، 18 تا لیسانسیه برای این سه تا پست ا پلای[2] كردن. خوب اگه قراره برای  این جور كارها هم دست این همه زیاد باشه، واسه چی برم دو سال دورة پیش دانشگاهی بخونم، بعد هم سه سال دانشگاه كه بعد، چی؟  5 سال بعدش با كلی قرض برم پستچی بشم!  از چند تا ازدوستام پرسیدم، بورس و كمك مالی كه دیگه نیس . اگر به من چیزی بدن كه گمان نمی كنم، اونم وام دانشجوئیه. تازه شنیدم تو سالهای اخیر، شماره بچه هائی كه وسط كار به خاطر بی پولی و بدهی درسو ول می كنن، سال به سال بیشتر می شه.  خوب، این پنج سال به جای این همه بدبختی،  می رم كار می كنم هم دستم توی جیب خودمه وهم لازم نیست این قدر منت مامان مهین رو بكشم و هم این كه، تا اونموقع 5 سال سابقه كاری هم دارم.

- ولی محسن جان، یادت باشه كه حتی برای  این سه تا شغل كه گفتی هم با بودن این لیسانسیه ها، آدمی مث تو رو استخدام نمی كنن، یعنی، می خوام اینو بگم كه در هر حال یك مدرك دانشگاهی داشتن بهتر از نداشتنه. تازه، شما 17 ماه پیش از ایرون اومدین اینجا برای این كه تو و گلناز و مصطفی درس بخونین. بابات بیچاره كه تو ایرون داره جون می كنه و مادرتون هم دست و تنها و غریب، این جا، انصاف نیس كه تو این جوری دست و بالشون رو بزاری تو پوست گردو. از اون گذشته، اگه وضع كاری خرابه، پس تو چه جوری می خوای كار بگیری؟

-  اتفاقا رفتم و برای اول سپتامبر كار گرفتم.

خودم را زدم به كوچة علی چپ و با این كه می دانستم، چون عزت به من گفته بود، پرسیدم:

- به سلامتی  ولی كجا؟

- تو مركز شهر، یك رستوران مكدونالد خیلی بزرگ و شلوغ هس. با مدیرش صحبت كردم و قرار شده كه از اول سپتامبر كارمو اونجا شروع بكنم.

- كارت چی هس؟ می تونم بپرسم كه  چه قدر حقوق به تو می دن؟

- می دونین كه این رستوران ظرفشوری نداره و همش از بشقات های كاغذی یك بار مصرف استفاده می كنن. من قراره تو آشپرخانه و گاهی هم پشت دخل كار بكنم و قرار شده كه ساعتی یك  پوند و 98 پنس هم به من بدن. پول زیادی نیس ولی برای شروع بد نیس. بسته به این كه خوب كار بكنی یا نه، به آدم ستاره می دن و واسه هر ستاره هم ساعتی ده پنس حقوق آدم بیشتر می شه.

- ولی این برنامه شما چی می شه؟

- والله اونش دیگه به من مربوط نیس. ما كه نمی خواستیم از ایرون بیائیم بیرون، ما رو آوردن این جا دربدر كردن، حالا هم دو قورت و نیم طلبكارن.

- محسن جان، این چه حرفیه كه می زنی، یعنی چی شما رو آوردن این جا دربدر كردن؟ این همه آدم مث شما از ایرون و خیلی جاهای دیگه اومدن و تو این كشور زندگی می كنن، این ها همه دربدر شدن!

- والله راسشو بخواین، آره. همین خودشما، شما دربدر نیستین؟ من تو این هفته از بابام راجع به شما پرسیدم.  آخه اینم شد زندگی كه شما تو یه شهر كار می كنین و خانم و بچه هاتون تو یه شهر دیگه زندگی می كنن! كیف این جور زندگی كردن به چیه ؟ ببین، داریوش خان، آدم آخه این بدبختی هاشو به كی بگه كه بفهمه.  از اون روزی كه بابا اومده، دائم به من و گلناز قر می زنه كه شما انگلیسی شدین. مملكتون یادتون رف. این چه زبونیه كه شما حرف می زنین؟ و از این عیب و ابرادها. از اون طرف،  تو مدرسه به من و اون قر می زنن كه چرا ما انگلیسی نیستیم و یا به اندازه خودشون انگلیسی نیستیم. نه زبونشونو هنوز خوب بلدیم و نه مثلا می دونیم فرق عید پاك  و كریسمس چیه و نه شام و نهارمون هم كُرنیش پای[3] می خوریم. باور كنین، من هنوز هیچی نشده، دارم حسابی قاطی می كنم. اگه سعی كنم انگلیسی بشم، البته  نمی دونم میشه یا نه، كارو بارم با بابا و مامان بهم می خوره و اگه انگلیسی نشم، وسط انگلیس با بچه های انگلیسی چیكار بكنم؟ تازه این وسط، خودم كجائی ام ؟

مانده بودم به محسن چه جواب بدهم؟ از سوئی راست می گفت واز سوی دیگر، اگر به او می گفتم كه راست می گوید، در انجام ماموریتی كه به من محول شده بود، موفق نشده بودم. افكار زیادی به سرعت از ذهنم گذشتند. خودم را كمی جمع و جور كردم و گفتم:

- محسن، آخر كی گفته كه تو حتما باید انگلیسی بشی تا بتونی توی این مملكت زندگی بكنی؟ می تونی ایرونی، هندی، آلمانی باشی و همان جور باقی بمونی ولی زندگی راحتی هم داشته باشی. توفكر می كنی، یه فرانسوی كه میاد این جا، مشغله ذهنی اش اینه كه می تونه نگلیسی بشه یانه ؟ چرا باید برای تو، این نكته  به این صورت مسئله بشه؟ تازه این چه ربطی داره به ترك تحصیل؟ هیچ فكر كردی كه تو این كارت اگر هفته ای 50 ساعت هم كار   بكنی، پس از كسر مالیات و بیمه و هزار تا كوفت و زهرمار دیگه، چیزی تو دستت باقی نمی مونه. این داستان ستاره و این جور چیزا رو راسی راسی بزار تو كوزه آبشون بخور. برای این كه بین كارگرا یه رقابت قلابی دُرُس بكنن و از كارگرا  مث خر كار بكشن، این جور برنامه ها را پیش می كشن. تو اگه 5 تا ستاره هم بگیری، كه نمی دونم باید براشون چی كار بكنی،  حقوقت می شه ساعتی دو پوند ونیم. اگه تا اون موقع مثلا سیگار بكشی، با حقوق یك ساعتت نمی تونی یه بسته سیگار بخری. تازه تا اونموقع با برنامه ای كه دولت داره، قیمت سیگار می شه پول خون آدم.  یعنی می خوام بهت بگم كه من هم مث بابات منطق این كارتو نمی فهمم.

حالا نوبت محسن بود كه برود تو فكر. چند لحظه ای به سكوت گذشت تا بالاخره، محسن گفت: 

- ببینین ما اصلا اومدنمون به این مملكت اشتباه بود. اون بابای بیچاره  ما تو ایرون در بدر شده، داره جون می كنه تا برای ما پوند هزارتومنی بفرسته. ما هم كه چپ می ریم، راست می ریم، واسه قیمت پوند سركوفت می خوریم. كفش می خواهی بخری، قیمت پوندو به رخت می كشن. بلوز می خواهی بخری،اولین حرفی كه مامان می زنه، اینه كه محسن، می دونی كه با پوندی هزارتومن، این پیرهن چقد می شه؟ خوب ما چیكار بكنیم ؟ مگه از اول نمی دونستن كه پوند این قیمته، تازه، وقتی آدم می آد و می خواد این جا زندگی بكنه، این جا همه چی به پونده. بعضی وقتا مامان میگه، صبر كنین به بابات می گم براتون از ایرون بفرسته. آخه این جوری كه نمیشه زندگی كرد. بعضی وقتا، اونچه كه بابا می فرسته به دستمون نمی رسه. بعضی وقتا، آنقده دیر می رسه كه اصلا دیگه لازم نیس. مامان بیچاره هم كه راسی راسی پدراول و آخرش داره  در می آد. هنوز انگلیسی كه خوب بلد نیست. جائی رو هم كه بلد نیس. در این شهر به این بزرگی هم كه كسی رو نداریم. نه جائی می ریم و نه كسی خونه ما می آد. از تنهائی من خیلی وقتا بدون اینكه كسی بفهمه، تو اطاقم می زنم زیر گریه. چیزی رو كه نمی دونم اینه كه  این همه بدبختی رو واسه چی تحمل می كنیم؟ آخه آدم مگه چند دفه زنده س.  فرض كنید من دكتر شدم، مهندس شدم، خوب كه چی؟ بعدش، چی؟

- محسن جان، همة حرفات درس، ولی الان كه جای این حرفا نیس. مگه تو ایرون كسی مشكل و بدبختی نداره. مگه اونجا گرونی نیس . منكه تو ایرون نبودم، ولی اون صفا یادت رفت كه باید واسه همه چی بری تا قیام قیامت صف واسی. از اینا گذشته، اونجا هم خودت بهتر می دونی كه آدم خیلی وقتا اصلا نمی تونه خودش باشه. مناسبات فامیلی خیلی خوبه، ولی قبول كن كه خیلی وقتا هم حسابی دست و پا گیره. تو همش باید بند بازی بكنی كه این فامیل و اون فامیل ازت نرنجن. خیلی جاها دوس نداری بری، ولی مجبوری بری. خیلی كارا رو دوس نداری بكنی، ولی مجبوری بكنی. به عوض خیلی كارها رو دوس داری بكنی، نمی تونی بكنی.  از همه این ها گذشته،  تو با ترك تحصیل كردن خودت كدام مشكل رو حل می كنی. غیر از اینه كه اینم قوزی می شه رویه قوزهای دیگه. راس و حسینی به من جواب بده، با این كار  می تونی به این چیزهائی كه گفتی، جواب بدی؟ اگر جوابت مثبته،  بگو، بذار منم بفهمم چه جوری، واگه جوابت منفیه، كه كارت نمی تونه دُرُس باشه.

- جالبه كه این داستانها به شما هم كه الان این همه ساله ایرون نیستین رسیده. برای آدمائی مث بابا ومامان من كه صف نبود. ما تو ایرون هر چه كه می خواستیم می رفتیم بازار آزاد، قیمتش یه كم بالاتر بود ولی همه چی بود. صف و اون داستانهاكه دُرُس هم هس، واسه كارمنداس. واسه اونهائیه كه درآمد ثابت دارن و نمی تونن قیمت بازار آزاد رو واسه اون چیزائی كه می خوان بدن. راس و حسینی خونواده هائی مث ما، جزو این دسته نبودیم. گذشته از اینا، شما می گین الان وقت این حرفا نیس،  اگه الان وقت این حرفا نیس، پس كی هس؟ وقتی همه مون تموم شدیم، دور هم بشینیم و راجع به این مسائل حرف بزنیم! من اصلا دوس ندارم با شما جر وبجث بكنم، ولی شما هم مث بابام جر وبحث می كنین. یعنی، یا به حرف آدم گوش نمی دین و اگه هم می دین، مث اینكه براتون مهم نیس، آدم چه می گه. بهتون گفتم، من نمی خواهم با كلی قرض برم تو بازار كار. شما خودتون تو دانشگاه درس می دین، شاگردهاتون از زندگی شون راضی اند؟

- مث هر چیز دیگه، بعضی ها آره، بعضی ها هم نه. همه جا همین جوریه. راجع به قرض كه می گی، اینو می دونی تا یه كار نگیری و سطح درآمدت به یه مقدار معلومی نرسه كه نمی آن از تو بازپرداخت بدهی اتو بخوان. چرا هنوز هیچی نشده، این همه منفی بافی می كنی.؟  واسه بابا و مامانت هم شده، حداقل دورة A  له وله بخوون، بعد از مدرسه بیا بیرون. تا اونموقع هم خدا بزرگه. 

خیلی قاطع و مصمم گفت:

-  شما یه جوری حرف می زنین كه انگار بدهی رو به آدم می بخشن. لابد هی نزول می كشن روش، نه. من تصمیم خودمو گرفتم و می خوام برم كار بكنم. از یه جائی باید شروع بكنم. مسلما این جای اولیه ایده آل آدم نیس، خوب نباشه. ما چی زندگیمون ایده آله كه این یكی باشه.

دیدم فایده ای ندارد. به جائی نمی رسیم. با خیلی از حرفهایش موافق بودم و از آن گذشته او هم ظاهرا خیلی جدی فكر كرده و تصمیمش را گرفته بود  كه ترك تحصیل بكند.  از او خداحافظی كرده، آمدم پائین. عزت و مهین، تقریبا پای پله منتظر من بودند و وقتی حالت بر افروخته مرا دیدند، نتیجه پادرمیانی كردن مرا هم فهمیدند. قبل از آنكه من گزارش كار بدهم، عزت  رو كرد به مهین و گفت:

- خوب، حالا چه خاكی به سرمون بریزیم؟  آخه من تو ایرون جواب دوست و آشنا رو چی بدم؟ بگم، چی؟ محسن رفت، توی رستوران داره ظرفشوری می كنه! مهین كه اونهم به همان حالت منقلب بود، به اعتراض گفت:

- عزت جان، تو همیشه همه چی رو قاطی می كنی و كار از اونی كه هس، معمولا خرابتر می شه. توی مكدونالد بی صاحب كه كسی ظرف نمی شوره. تو اینو می گی، اونهم لج می كنه.

عزت كه معلوم بود اصلا حال و حوصله بگومگو نداره، گفت:

- خوب فكر می كنی، گارسونی خیلی با ظرفشوری فرق می كنه ؟ واقعیت اینه كه خودمو به آب و آتش زدم كه شمارو بفرستم این جا و خودم موندم و تو گرما و سرمای تهرون جون كندم، حالا، هنوز دو سال نشده،  آقا فیلش یاد هندوستون كرده  و برای من، دُم در آورده.

مجبور شدم، مداخله بكنم و گفتم:

- عزت، محسن الان در سن و سال بدیه، باید خیلی باهاش مدارا بكنی. اگه خیلی روش فشار بیاری، ممكنه خدای نكرده زبونم لال، كاری بكنه كه حسرتش به دلت می مونه تا قیامت. اگه این جوری باش حرف بزنی، كار خرابتر می شه. سعی كن، با اون به زبان خودش حرف بزنی شاید به اونچه كه می خوای، برسی.

عزت گفت:

- من كه چشمم آب نمی خوره، من بچه هام رو خوب می شناسم. این بی غیرت  از تصمیمی كه گرفت معمولا برنمی گرده. یادم هس، خیلی كوچك بود، برای تعطیلات رفته بودیم، ییلاق. یه روز كه از دستش خیلی عصبانی شدم، سرش داد زدم كه جات تو خونه نیس، جات تو طویله س. این بی غیرت هم، یه راس راهشو كشید و رفت تو طویلة باغبونی كه خونه اش نزدیك خونه ما بود. غروب شد، مهین  گلناز و فرستاد كه بره دنبال برادرش، رفت و برگش  وگفت، چون بابا گفته برو تو طویله، منم اومدم این جا. اگه حرف گوش نكنیم كه بده، اگرهم گوش بكنیم كه باید برای شما توضیح بدیم. بابا گفته برو تو طویله، و من هم اومدم. نیم ساعت بعد، خود مهین  رفت، هر كاری كرد، این فسقلی نیومدكه نیومد. دیگه هوای حسابی تاریك شده بود. خیلی نگران شده بودم ولی به روی خودم نمی آوردم ولی مهین داش دیوونه می شد. آخر سر، به من گفت، بابا جان، خدا اموات تورو رحمت بكنه، برویه نوك پاواین بچه رو از طویله ییار بالا. دردسرت ندم، مجبور شدم برم دم طویله و عملا از او خواهش بكنم كه برگرده خونه خودش. الان هم كه نگاش می كنم، همون آدمه، فقط قدش بلندتر شده، والی،  همونیه كه اون وقتا بود.

گفتم:

-  ولی الان وضع خیلی حساسه. هر كار می كنی سعی كن بیگدار به آب نزنی. عزت كه پك های محكمی به سیگارش می زد، گفت:

- ولی داریوش جون، ترابه خدا یه كاری بكن.

مونده بودم كه جوابشو چی بدم. از دس من چه كاری بر می آمد؟

به عزت و مهین گفتم كه من خیال داشتم عصر برگردم لندن ولی با این حساب ناچارم خودم رو دعوت بكنم كه شب هم بمانم. هم این كه یه كم بیشتر روی این مسائل فكر بكنیم و هم این كه شاید یك بار دیگر بتوانم با محسن بنشینم به حرف زدن كه ببینم به كجا می رسیم. هردو همزمان گفتند، قدمت روی چشم. محبت می كنی. و عزت گفت:

- واقعا از روت شرمنده ام كه برای تو هم دردسر دُرُس كردیم.

حالا نوبت من بود كه تعارف تكه پاره كنم. گفتم.

- بابا این حرفا چیه، فامیلی گفتن، آشنائی گفتن. اگه این موقع ها به داد همدیگر نرسیم پس كی برسیم.

از عزت اجازه خواستم كه به لندن تلفن كنم و به نازی بگویم كه شب بر نمی گردم. این كار را كردم. نازی خیلی نگران شده بود كه خاطر جمعش كردم و گفتم نگران نباشد، روز بعد كه به لندن برگشتم همة جریان را برایش خواهم گفت. پس از تلفن به لندن، به عزت گفتم كه اگر كار خاصی ندارد، بدنیست برویم كمی هوا خوری در همان حول وحوالی خانه شان و در ضمن می توانیم كمی صحبت بكنیم. قبل از این كه با عزت بزنیم بیرون، مهین با مهربانی از من پرسید:

-داریوش خان، ترا به خدا اگه غذای خاصی دوس دارین، بگین امشب براتون دُرُس كنم.

تشكر كردم و گفتم:

-  باز كه به من گفتین خان، ولی، نه، قربون دستون، من فقط غذای چرب و چیل وسرخ كرده  نمی خورم

 و با عزت از خانه آمدیم بیرون.

با خیابان ها آشنا نبودیم. خانه ای كه عزت و خانواده اش در آن زندگی می كردند در حومه شهر بود و به همین خاطر، خیابان ها خیلی شلوغ نبود. اگرچه قرار بود تابستان بوده باشد ولی هوای تابستانی نبود، یعنی با یك پیراهن نازك كه به تن داشتم، هوا حسابی سردبود. چند قدمی نرفته بودیم كه عزت گفت:

- داریوش جان، یه دقه وایسا برم از خونه برات یه بالاپوش بیارم، سرما می خوری وخجالتش واسه من می مونه.

منتظر جواب من نشد، به حالت دو رفت و از خانه با یك ژاكت دست بافت برگشت كه به تن كردم و راه افتادیم.

چند لحظه ای به سكوت گذشت. انگار من منتظر بودم او شروع كند به حرف زدن و گوئی كه او هم به همین نحو، منتظر بود كه من شروع كنم.

دستی به مو های جو گندمی اش كشید و گفت.

-  داریوش، مث این كه تو بد مخمصه ای گیر كردم. از اون سنگ هاست كه یه دیوونه ای كه من باشم انداخته توی چاه، حالا صد تا عاقل كه پیدابكنی نمی تونن این سنگ صاحب مرده رو از چاه در بیارن.

- عزت  چیزی رو كه من نمی فهمم اینه كه تو چرا این مسئله رو این قدر بزرگ می كنی؟ خرج و مخارج به كنار، اگه پس از یه مدتی دست زن و بچه ات رو بگیری و بری ایرون، چی می شه؟ چرا این قدر این رو بزرگ می كنی؟

-  اصلا حرفشو نزن. دیگه تا آخر عمر نمی تونم سرم رو میون سر وهمسر بلن كنم.

- آخه، چرا ؟

- هر كسی كه زن وبچه هاشو فرستاده خارج، بچه ها درس خوندن و برای خودشون یه كاره ای شدن. مگه من چیم كمه كه یا دست خالی، یه من اومدم صدمن برگردم ایرون و یا این كه پسرم بره تو رستوران گارسون بشه.

- عزت تو چرا در نظر نمی گیری كه مردم ممكنه راست نگن. تازه برای خودشون آدمی شدن كه فقط به مدرك دانشگاهی گرفتن نیس. الان خود من، هر مدركی كه فكرشو بكنی گرفتم.  به اصطلاح تو یه دانشگاه خیلی خوب « استاد» هم هستم ولی كی گفته كه من برای خودم كسی شده ام! باورت نمیشه هشتم گروی نهمه. تا سال 2015 باید قسط خونه بدم. یكی دوماه هم اگه مریض بشم و نرم سر كار و نتونم این قسط ماهونه رو بدم، دست من  وزن و بچه هام رو می گیرن و از خونه میاندازن بیرون. اگه خودم مث بچه آدم برم و كلید خونه رو بدم به بانك طلبكار كه دیگه واقعا بدبخت می شم، یعنی شهرداری محل هم بعدش به من خونه نمی ده. بانك باید منو از خونه بیاندازه بیرون، تا شهرداری منو بزاره تو یه مهمانخونه موقت، تا سر فرصت جائی پیدا بشه و برم اونجا.

باور كن خیلی ها دروغ می گن . من چند سال پیش كه واسه  فوت پدرم می اومدم ایرون، تو فرودگاه لندن با یه آقای مسن ایرونی آشنا شدم. اول فكر كردم مریض احواله، چون یك ساك كوچیكو نمی تونس با خودش حمل بكنه و نفس نفس می زد. دو قدم به دوقدم وامی ایستاد تا خستگی در بكنه. رفتم جلو، و گفتم، اجازه بدین ساكتون براتون بیارم. خیلی تشكر كرد و ساكش داد به من. بعد كه ما ایرونی ها را می شناسی. از كار وبارم پرسید ووقتی گفتم كه تو یه دانشگاه درس می دم، گفت، اون شیری كه از سینه مادرت خوردی، حلالت باشه كه دل پدر و مادرتو نشكوندی. و همین كه چشمش افتاد به پیراهن سیاهی كه به تن داشتم، با كنحكاوی پرسید، این وقت سال چه وقت ایرون رفتنه، مگه تو دانشگاه الان كار نداری، راسی،  چرا سیاه پوشیدی؟  گفتم، چرا، كار دارم.  ولی به من خبر دادن كه پدرم فوت شده، دارم میرم تو مراسم شب هفتش شركت بكنم. تسلیتی گفت و ادامه داد، ای آقا، خوش به حال بابات كه یه پسری مث تو داره كه آبرو و حیثیتش رو نبرده، اومده این جا درس بخونه ، درس خونده، من، آقا سه تا پسرم رو فرستادم این جابرای درس خوندن. همون خدا بهتر می دونه چه كشیدم تا براشون پول بفرستم. چند سال اول كارنامة ارزی داشتن، كمی راحت تر بود، بعد كه كارنامة ارزی شون تمدید نشد مجبور شدم از بازار سیاه ارز بخرم. همه زندگی ام رو فروختم كه برای این بی غیرت ها پول بفرستم تا درس بخونن و زندگی خودشون رو اداره كنن. تو نامه هائی كه می نوشتن, یكی متخصص كامپیوتر شده بود، یكی هم متخصص امور مالی و اون یكی دیگه هم یه چیز دیگه. ما هم كه از جائی خبر نداشتیم. ده روز  پیش محبت كردن برام بلیط فرستادن كه بیام اینجا. ای كاش، همانروز سكته می كردم و پام به این جا نمی رسید. دو تا از پسرام تو لندن زندگی می كنن. یكی تو یه پیتزا فروشی آشپزی می كنه و برادركوچكترش هم زیر دستش، پیتزا می بره خونه مردم. ازش پرسیدم پسر، چی كاره ای؟ می گه پیتزا دلی ور می كنم؟ كوفتت بگیره،  من تورو با این همه بدبختی فرستادم اینجا كه پیتزا دلی ور بكنی خونه مردم.  مگه همین كاررو تو ایرون نمی تونستی بكنی؟   پسر وسطی ام تو شهر لیورپول یك كبابی وا كرده. هر چه كرد دیگه به لیورپول نرفتم. قرار بود دو ماه بمونم، ولی نمی تونم. ده روزه دارم برمی گردم به ایرون. كلی دلداریش دادم ولی فایده نداشت. پیرمرد یه دریا غم وغصه بود. خوب، عزت تو اگه یه سال پیش بااین بیچاره صحبت می كردی، بهت یه چیزای دیگه ای  می گفت كه واقعیت نبود. از همة این ها گذشته، چرا تو فكر می كنی كه دنبال كار آزاد رفتن بده، خوب محسن نمی خواد درس بخونه و مث من حقوق بگیر بشه، اشكالش كجاس؟

- گفتم،  من از سرشكستگیش واهمه دارم. حرف برگشتنو نزن.

- عزت جان تو كه نمی تونی با خودت و سرنوشت زن و بچه هات این جوری بازی بكنی. یعنی چی، حرف برگشتنو نزن. اگه بهترین كاری كه تو و مهین می تونین بكنین این باشه كه برگردین ایرون، بازم تو میگه حرف برگشتنو نزن.

-  همه درد اینه كه برگشتن بهترین كار نیس. مهین هیچی، من گلنازو الان چی جوری ببرم ایرون. 17 ماهه كه این جا زندگی كرده، این كه دیگه تو ایرون بند نمی شه.

-  به به ، پس تو با این حساب می گفتی كه بچه هات درس بخونن و برگردن، اگه گلناز الان نخواهد برگرده ایرون، 5 سال دیگه بر می گرده ؟ حالا اینا به كنار، تو بالاخره با محسن  می خواهی چكار بكنی؟ این محسنی كه من باش صحبت كردم، به این آسونی ها دست بردار نیست. سفت و سخت تصمیمشو گرفته كه بره دنبال كار و من راسش فكر می كنم تو باید بطور كلی یه جور دیگه ای با اون رفتار بكنی. یعنی، نه این كه تشویقش بكنی كه حتما این كاررو بكنه، ولی بش بگی، خوب پسر جان، من با این كارت موافق نیستم ولی، حالا كه تو می خواهی این كار رو بكنی، من نه می تونم ونه می خوام جلوتو بگیرم. هركاری كه ازدستم بربیاید، می كنم تا تو در این كاری كه می خواهی بكنی موفق بشی. فقط بهم قول بده كه جدی دنبال كار باشی. این طور نشه كه امروز یه چیزی، فردا یه چیزه دیگه.

-  نه برادر، اینی كه تو می گی راسی راسی لا دسم نیس. یعنی نمی تونم اون طوری باش تا كنم كه  انگار نه انگار اتفاقی افتاده، من اگه به زور هم باشه، مجبورش می كنم كه درسشو ول نكنه.

- خودت می دونی.  ولی اگه من جای تو بودم این كاررو نمی كردم. یكی از دوستام این كار رو كرد، یعنی خواس پسرش رو به یه كاری مجبور كنه، پسر نازنینش خودشو كشت. 6 ماه بعد هم  پدره سكته كرد و رفت. مادره چی شد، نمی دونم. فقط یادت باشه، كه بچه های این دوره و زمونه وضعشون مث وضع بچگی من و تو نیس. ما تا سالهای آخر دبیرستان هم، اگه بابامون می گفت، از خونه بیرون نرو، بیرون نمی رفتیم. ولی اگه بخوای همین كاررو این جا بكنی، و   بچه ات به پلیس شكایت بكنه، میان تو رو می برن سین -جیم و پدر اول و آخرتو هم در میارن. خلاصه خودت می دونی، ولی خیلی باید حواستو جمع بكنی.

قبل از اینكه صحبتمان را ادامه بدهیم، عزت گفت كه بهتر است برگردیم منزل، ببینیم با محسن چكار می توانیم بكنیم؟

راه رفته را كمی سریع تر برگشتیم و اگرچه صحبت مان ادامه پیداكرد ولی به جائی نرسید.  یعنی من حرفهای خودم رو می زدم و عزت هم دیدگاه های خودشو داشت. نزدیكی ها منزل كه رسیدیم، باران شروع كرد به باریدن و عزت گفت، مرده شور این هوارو ببره، قراره تابستون باشه. و من هم به طعنه گفتم، هنوز كجاش رو دیدی، این تازه سرشبِ اصفهونه و وارد خانه شدیم.



[1] كيه؟

[2] To apply: در اين جا يعني تقاضا كار كردن.

[3] يك غذاي انگليسي

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در شنبه سی ام آذر 1387 |

5 -

 هر چه داد و بیدا د می كنم، كسی به داد من نمی رسد. توی یك سالن  بزرگ روی یك صندلی چرخدارنشسته ام با بیست، سی تا پیرزن و پیر مرد هم سن وسال خودم. چند تائی روی صندلی خوابیده اند و خرناسه می كشند. پس از مدتی، خانمی كه مسئول من وسه تا از ساكنان دیگر این خانه است، سر می رسد و با قیافه ای عبوس، می گوید: این دفعه دیگه چی می خوائی؟ فكر   نمی كنی كه من غیر از تو، چند تای دیگه هم دارم. یه نفرم. و شب وروز منم هم، از 24 ساعت بیشتر نیست. خجل شدم. با شرمساری گفتم:

- جین، می بخشی كه این قدر مزاحمت می شوم ولی باید به توالت بروم.

كمك می كندتا از روی صندلی چرخدار بر خیزم . زیر بالم را می گیرد. پاهایم می لرزند ولی به كمك او می روم توالت. و مدتی بعد، باز با كمك او بر می گردم و سر جای خودم می نشینم. حساب سال و ماه از دستم در رفته است.  فقط می دانم كه ماه ژوئن بعدی كه بیاید، 7 سال است كه نازی ام از دستم رفت. اول سكته مغزی كرد و نصف تنش لمس شد. به كمك عصا ولی می توانست راه برود. البته نه مثل سابق، و از این بایت، خیلی پكر بود وحق هم داشت. مدتی بودكه بهروز و مرسده هم رفته بودند سر و كار و زندگی شان. هیچ كدامشان در انگلیس زندگی نمی كردند. بهروز رفته بود كانادا  و مرسده هم تو شهری توی ویتنام طبابت می كرد . من مانده بودم و نازی. چند سالی بود كه بازنشسته شده بودم و خانه نشین. بیكاری به كنار، حقوق   ماهانه ام یك مرتبه كمتر از نصف شد و زندگی مان به سختی می گذشت. من كه رویم نمی شد از بچه ها كمك بخواهم و تازه معلوم نبود، اگر هم رو می انداختم،  بچه های این دور و زمانه، آیا نم پس می دادند یا نه ؟ یكی دوتا از دوستان قدیمی من فوت شده بودند. مانده بودیم تنها و بی كس و كار.  و بعد، یك روز، 7-6 سال پیش،  كه از سر كار برگشته بودم - كار كه چه عرض كنم. بعد از بازنشستگی از كار تدریس، هفته ای چند روز می رفتم در یكی از فروشگاهای خیریه، فروشندگی می كردم كه حوصله ام زیاد سر نرود -  دیدم حول وحوش خانه مان شلوغ است و یك ماشین پلیس، درست بیرون در حیاط خانه ما پارك كرده است. به محض رسیدن، مامور پلیس جلو آمد و گفت:

- آقای عبدی!

گفتم:

- بفرمائید.

-  اجازه میدین با شما صحبت كنم ، با شما كار دارم.

تعجب كردم ولی راهنمائی اش كردم به  اطاق نشیمن كه مثل همیشه، مرتب و تمیز بود. از مامور پلیس خواهش كردم كه بنشیند و تعارف كردم كه آیا می توانم برایش چای یا قهوه درست كنم كه تشكر كرد. بدون مقدمه گفت:

- اقای عبدی، برای شما خبر بدی دارم.  بعدازظهر، همسایه شما به ما تلفن زد. به ما گفت كه صبح زود، خانم شما را درحیاط منزلتان دیده كه به كمك عصای زیر بغل، در حیاط راه می رفته است.  بعد، حدود 2 بعدازظهر، برای انجام كاری خواسته با خانم شما ملاقات بكند، هر چه كه زنگ زد، كسی در را باز نكرد. بعد تلفن زد، تلفن شما تا ساعت 3.5 بعدازظهر، بوق اشغال می زد. از اداره تلفن سئوال كرد به او گفتند كه گوشی بد گذاشته شده است . همسایه شما، با این كه  در تمام مدت در آشپزخانه منزلش كار می كرده و از آنجا، صدای باز و بسته شدن در حیاط خانة شمارا می شنود، ولی صدای باز و بسته شدن در حیاط را  نشنیده بود. این بود كه با نگرانی و دلهره  به ما تلفن زد. وقتی ما به ایشان گفتیم كه ممكن است اشتباه بكند، بهتر است تا شب صبر كند و اگر از خانم شما خبری نشد، با ما دو باره تماس بگیرد. همسایه شما، خانم وود، با دلهره گفت كه چون خانم شما گرفتار افسردگی روحی بوده، بعلاوه كم اتفاق افتاده كه از منزل به تنهائی بیرون بروند،  ایشان نگرانند كه نكند، بلائی به سر خودشان آورده  باشند. ما سعی كردیم با شما تماس بگیریم، شمارة تلفن محل كار شما را نداشتیم. درِ منزل را به هر زحمتی بود، باز كردیم. اول از هر چیز، گوشی تلفن، روی تلفن نبود. وقتی به اطاق خواب طبقه بالا رفتیم، با جسد نیمه جان خانم شما روبرو شدیم كه با مصرف  مقدار زیادی داروی مسكن، سعی كرده بود به زندگی خودش پایان بدهد. بلافاصله خانم شمارا به بیمارستان منتقل كردیم، ولی متاسفانه، معالجات موثر واقع نشد و ایشان یكربع پس از رسیدن به بیمارستان فوت كردند. روی میر توالتی كه كنار تخت خواب شماست، یك پاكت بود كه نام شما روی آن نوشته شده، و بعد، پاكتی را به دستم داد.

سرم گیج رفت. نمی خواستم باور كنم ولی، متاسفانه واقعیت داشت. از مامور پلیس پرسیدم كه حالامن چكار باید بكنم!

مغزم كار نمی كرد. كسی هم در دور و بر نبود.

بهروز كه با یك دختر كانادائی ازدواج كرد و آن موقع در تورنتو زندگی می كرد. مرسده كه در شهركی در ویتنام طبیب بود و ظاهرا زندگی آرامی داشت. سالی یك بار، آنهم وقت كریسمس به ما  تلفن می  زدند و چند كلمه ای حرف می زدیم. بهروز كه همیشه حسابگری می كند  و همیشه انگار عجله دارد. مرسده هم،  كمی درآمد اطباء را بهانه كرده، با یكی دو تا جمله مكالمه را قطع می كند. من و نازی هم كه دیگر امكان مالی نداریم تا خودمان به آنها هر وقت دلمان  می خواهد تلفن بزنیم. نتیجه این كه با بچه ها هم ارتباط زیادی نداریم. تو این فكرهابودم كه پلیس گفت: نمی خواهید به فامیلان و بستگان خودتان خبر بدهید؟

-  نه.

- یعنی چی؟ چرا نه؟

- برای این كه من در این كشور فامیلی ندارم. به چند تا از دوستان تلفن خواهم زد. ولی آیا لازم نیست به بیمارستان بیایم؟

- اتفاقا، چرا، چون لازم است كه كسی جسد را شناسائی بكند.

با پلیس به بیمارستان رفتم . دلم می خواست زمین دهان باز می كرد و مرا می بلعید. مرگ نازی یك طرف، بی كس شدن و یتیم شدن خودم ، فكرم را خراب كرده بود. به بیمارستان رفتم، مرا به طبقه زیرزمین بردند و جسدنازی را نشانم دادند. حالم بهم خورد ولی خودش بود. می دانستم كه خیلی افسرده بود، ولی فكر نمی كردم افسردگی اش به این حد بوده باشد كه به زندگی خودش خاتمه بدهد. صورتش مثل همیشه قشنگ، ولی كمی رنگ پریده بود. نازی را همان جا گذاشتم تا مراحل قانونی كار طی بشود و خودم به منزل برگشتم. به چند تا از دوستان و آشنایان تلفن زدم و جریان را گفتم. قرار شد كه چند تائی به دیدن من بیایند تا برای تدفین برنامه ریزی كنیم. فكر كردم ، باید به بهروز و مرسده هم خبر بدهم. اول به بهروز تلفن زدم. خانمش گفت كه برای دو هفته رفته  مكزیك ماموریت. دیدم فایده ندارد به خانمش بگویم، چیزی نگفتم فقط خواهش كردم كه از او بخواهد كه در اولین فرصتی كه می تواند به من تلفن بزند با او كار واجبی دارم.  به ساعت نگاه كردم، به وقت ویتنام ساعت ده شب بود. شمارة تلفن مرسده را گرفتم. خودش جواب داد. گفتم:

مرسده جان... 

6-

با صدای مرسده از خواب بیدار شدم.

- بابا: مگه قول نداده بودی امشب مارا شام ببری بیرون؟

به چشمهایم دست كشیدم و گفتم:

- آره عزیزم، قربون تو هم می رم . برو به برادر و مادرت بگو حاضر بشن، من الان میام پائین.

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در جمعه پانزدهم آذر 1387 |