تبليغاتX
نقالی

آخدا... خانوم خدا!

چرا ما این جوری ایم!

چرا ما دین نداریم...

            نه فقط دین، هیچ ایمون نداریم...

یه وقتی...

             از کونه سوزن

                         رد می شیم...

وقت دیگه....

            توی یه دروازه پهن وگشاد

                                    گیر می کنیم...

وقتی که با هم خوبیم....

            یه دنیا دروغ می گیم...

وقتی که قهر می کنیم...

            همه  می شیم شمشیر به دست...

                                                قمه پرست...

می خواهیم سر به تن...

            هیچ کسی باقی نمونه...

دوستمون...

             رفیقمون....

            یه مرتبه

             می شه... ابلیس زمون...

می دونی...

             آخدا! خانوم خدا!

من می گم..

            مغزمون

            کرمکیه..... کرم گذاشته

            ما همه ... دیکتاتوریم... دیکتاتورای کله پوک....

هیچ کسی حق نداره

            چیزی بگه که ماها خوش نداریم.

هیچ کسی حق نداره.

            .. جوری باشه که دلش می خواد

ما هنوز نمی دونیم...نفهمیدیم...

            که دنیا دو رنگی نیس....

            یا سیاه، مثه ذغال

            یا سفید، مانند برف...

نمی دونم دیگه چی باید بشه!

            تا کجا باید بریم تو گه دونی...

                        که دیگه این نباشیم...

چی بگم.... آخدا! خانوم خدا!

                        تو می دونی؟

ساری

اسفند 1382

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 |

خودش بود، آمد. بدون این که برای این آمدن دلیلی داشته باشد. روبرویم نشست و در چشمهای خسته ام زل زد. منهم نگاهش کردم. خندید. لبخند زدم.

- فکر نمی کردی بر گردم، نه!

با سر جواب دادم.

- خب

توی چشمهایش نگاه کردم. حالت عجیبی داشت. با آن رنگ سیاه و براق آدم را گیج می کرد. پای چشمهایش چین های ریزی سبز شده بود. خیلی ریز. به سختی  می شد دیدشان. نگاهم سر خورد از چشمهایش به گونه اش که رنگ ماه بود. لبش، چانه اش، گلویش.. بلند شد، چرخی زد، قهقهه ای و بعد دوباره نشست و من مبهوت...

- بگو... تا چند روز دیگه پک سال تمومه که ...

- خب

ساکت شد.

نگاهش کردم. اما او نگاهش را از من دزدید. هاله ای ازغم چهره اش را گرفت. هیچوقت این همه گرفته نبود. پلکهایش را رویهم گذاشت. یک قطره اشک از درز پلکها راه افتاد. اول یواش.. بعداز برآمدگی گونه تند دوید ویک مرتبه لب پائینی اش تکانی خورد و دیگر هیچ... نفس عمیقی کشید. بلند شد. به کتابها که گوشه اطاق روی طاقچه دراز کشیده بودند سر زد و بین آنها یکی را با اکراه برداشت. آنوقت شروع به خواندن کرد. من نگاهش کردم خودش بود، خودش.

کتاب را بست. به سقف نگاه کرد. نگاهش به نقطه ای گره خورد. آهی کشیدو مات ماند به همان نقطه. کتاب را پرت کرد. انگار سنگی بود. کتاب با ناله ای افتاد. ومن هم چنان در این فکر که چرا آمد؟ چرا؟

روی زمین نشستم و با گلهای قالی خودم را مشغول کردم. او هم آمد و پهلویم نشست. با هم با گل های قالی بازی می کردیم.

- نمی بایستی می رفتم.... نه؟

هم چنان به گلهای قالی زل زده بودم.

- به من نگاه کن

سرم را چرخاندم و نگاهم را ریختم توی چشمهایش

یک مرتبه جیغ زد

- چرا از گوشهایت خون می آید؟

- چیزی نیست، پیکری بلورین در مغزم ترکیده است. خون ریزی بیشتر بود الان دارم خوب می شوم. هنوز از مغزم صدای شیشه های شکسته می شنوم.

- پس تو به من دروغ گفته بودی!

نگاهش کردم.

- تو مثل یک سالک توی زندگی ام موندی.

- لبخند زدم.

لبخند زد. دستی به موهایش کشید. موهای صاف و سیاهش جلوی چشمهایش را گرفته بود. آنها را با دست کنار زد. آنوقت دستش را جلو آورد تا گونه ام را نوازش کند. صورتم را کنار کشیدم. به تندی دستهایش را پس کشید و ساکت به من نگاه کرد. ابروهایش گره خورد. ترسیدم. بلندشد. جلوی آینه ایستاد. نگاه کرد. لبخند زد. آن وقت بیرون رفت.

برگشت.

- راستی....

ساکت شد. رفت. خودش بود. خودش.

 

مهر چهل وهفت، تهران

 

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 |