تبليغاتX
نقالی

تقی گفت باید كاسه ای زیر نیم كاسه ای باشد والا این غیر ممكن است!.

وثوق كه از دیگران با تجربه تر  بود به طعنه گفت. داداش چه كاسه ای ؟ چه نیم كاسه ای؟ همه چیز از همان روز اول روشن بود. كار كار ما كه نبود. برای ما برنامه ریختند و تمام و كمال اجرا كردند.

تقی به طعنه گفت . یعنی چی كه روشن بود. برای ما كه نبود. تازه، از كدام برنامه حرف می زنی؟

وثوق گفت. لابد دقت نكردی.

طاهر كه در گوشه ای آرام نشسته بود و داشت با چوب كبریت گوشهایش را تمیز كرد مثل این كه ازخواب پریده باشد، گفت. مرحوم پدرم همیشه می گفت كه انگلیسی ها همه شان چرچیل اند وهمه چیز زیر سر این هاست..

هادی به صدای بلند شروع كرد به خندیدن.

طاهر كه كمی عصبانی شده بود گفت. برای چی خندیدی؟ مگر حرف نادرستی زده ام؟

هادی گفت. نه بابا، تو چرا همه چیز را به خودت می گیری. از این كه چرچیل برای تو نماد زرنگی شده خنده ام گرفته، این یارو هم كم تخم نگذاشته بود. كتاب های خود انگلیسی ها را در باره اش خواندی؟

طاهر با زبانی گله آمیز گفت. حالا دیگر داری ما را دست می اندازی. تو كه می دانی من به انگلیسی نمی توانم كتاب بخوانم. هادی كه نصف خنده هایش را خورده بود با حالتی خیلی جدی گفت. معذرت می خواهم. من نمی دانستم وقصدی هم نداشتم. در چندكتابی كه من خوانده ام بر خلاف تصوری كه ما ایرانی ها درذهنمان از چرچیل داریم، حسابی آبروی او را برده اند.

یحیی گفت من كه قبول نمی كنم. من به كشورهای دیگر كاری ندارم  ولی مگر می شود این آدم كه آن همه بلا به سر ما آورده بود، این طور كه تو می گوئی،  كودن بوده باشد. هادی كه كمی جا خورده بود گفت. من كه چیزی نگفته ام. فقط گفته ام در دوسه تاكتابی كه من در باره چرچیل خوانده ام،  آبرویش را برده اند. وثوق به اعتراض گفت. باز چی شده، شما دوتا مثل خروس جنگی افتاده اید به جان یك دیگر. با هم اختلاف نظر دارید خوب داشته باشید، چرا جان ما را می گیرید؟

تقی هم به تائید سر تكان می داد.

طاهر هم رو كرد به تقی وگفت. تو فكر می كنی  وثوق درست می گوید و من و هادی داریم جان شما را می گیریم؟.  تقی، به تائید سر تكان داد. و بعد به دلخوری گفت. این قدر حرف تو حرف آورده اید كه من حرف اول خودم از یادم رفت و بعد رو كرد به طاهر و پرسید. تویادت هست من راجع به چه چیزی داشتم صحبت می كردم. طاهر شانه بالا انداخت و در حالیكه سرش را به این طرف و آن طرف تاب می داد، گفت. دروغ چرا؟ نه. چرا از وثوق نمی پرسی. وثوق بدون این منتظربماند گفت. تقی جان تو داشتی می گفتی كه حتما كاسه ای زیرنیم كاسه ای هست و من هم گفتم كه همه چیز از اول روشن بود،  ولی نمی دانم راجع به چی داشتیم صحبت می كردیم؟  هادی گفت. وثوق مگر تو  نگفتی كه همه چیز از همان اول روشن بود. اگر نمی دانی تقی راجع به چی داشت حرف می زد پس از كجا می دانستی كه همه چیز از همان آغاز روشن بود؟  یحیی گفت. هادی ول كن. تو تا امشب تا با یكی دست به یقه نشوی، ول نمی كنی. هادی اخم كرد ولی چیزی نگفت.

تقی گفت. شما باید كتاب « آسیب شناسی اجتماعی» را بخوانید تااین قضیه كاسه ای زیر نیم كاسه كه گفتم، برایتان روشن شود. حداقل در 50 سال گذشته، یك تعداد معدودی آدم های پرقدرت بوده اند وهستند كه همة زندگی ما را می گردانند و ما را مثل بوزینه وادار كرده اند برایشان معلق بزنیم و اداواطوار در بیاوریم. من این را می گویم.

وثوق گفت، پس چطور شد وقتی من گفتم از همان اول روشن بود، تو تعجب كردی؟ تقی گفت، نه بابا، منظورم را درست نفهمیدی! من نفهمیدم راجع به كدام مورد داشتی حرف می زدی ولی در كل با تو صددرصد موافقم. طاهر گفت، من كه نمی فهمم شما یك مسئله ساده وروشن را چرا این قدر پیچ می دهید و سختش می كنید. به گذشته ها كاری ندارم، در 100 سال گذشته، هرچی به سرمان آمده، كار خودمان نبوده، ما مثل عروسك كوكی وقتی كه كوك شدیم شروع كردیم به رقصیدن. هادی كه با تعجب به طاهر نگاه می كرد گفت، هنوز از این كه نمی روی جلوی آئینه بنشینی و خودت را آن طور كه واقعا هستی ورانداز كنی، خسته نشدی؟ دیگران چه كاره بودند؟  هر دسته گلی كه به سرمان زدیم، خودمان زدیم، چرا یقه دیگران را می گیری؟ وثوق كه با دقت گوش می داد گفت، طاهر یك كم بیشتر توضیح بده تا روشن بشوم. هادی گفت، وثوق، این مسئله ای نیست كه در نیم ساعت ویا یك ساعت بتوان توضیحش دادسر فرصت می نشینیم و در باره اش حرف می زنیم. ولی من فقط منظورم این است اگر آدم معده نداشته باشد، زخم معده نمی گیرد. یا در رودخانه ای كه اصلا ماهی ندارد، تو با بهترین قلاب ماهی گیری دنیا هم نمی توانی ماهی بگیری! یحیی كه ساكت نشسته بود با حالتی كنجكاو و كمی اخم آلود به هادی نگاه كرد و گفت. این مثال های روشنفكرانه را برای چی زدی؟ منظورت را، برادر به یك زبانی بگو كه آدمی مثل من هم بتواند بفهمد. اگر می دانی كه رودخانه ماهی ندارد مگر دیوانه ای كه  بهترین قلاب ماهی گیری دنیا را بگیری و بروی آنجا ماهی گیری!!! و یا این جریان معده و زخم معده، من که نمی فهمم تو از چی می خواهی به چی برسی؟ واقعیت این كه اكثریت كسانی كه معده دارند، زخم معده نمی گیرند. از این ها گذشته، من رابطه این مثال ها را با صحبت هامان نمی فهمم.

هادی گفت. من حرفم این است كه تا شرایط آماده نباشد، چیزی اتفاق نمی افتد. در نتیجه، این داستان كاسه و چرچیل و دیگران را باید كنار گذاشت.

وثوق گفت، درست. ولی در همة مواردی كه شرایط آماده باشد هم ضرورتا چیزی اتفاق نمی افتد.

تقی با دلخوری گفت از كجا به كجا رسیدیم؟ من داشتم از چیز دیگری سخن می گفتم، نمی دانم چی شد رسیدیم اینجا كه خودمان هم نمی دانیم راجع به چی داریم حرف می زنیم.

طاهر ساكت نشسته بود و چیزی نمی گفت. یحیی گفت من دارم به جائی می رسم كه دیگر به چشمهای خودم هم اعتماد ندارم. همیشه فكر می كنم چیزهائی هست كه نمی بینم. هادی گفت، كمی روشن تر حرف بزن. اگر بخواهی همه چیز را ببینی، حتمامی بینی. وثوق كه تو فكر بود بدون مقدمه پرید وسط سخن هادی و گفت. نه داداش، همیشه و هم جا خواستن،‌توانستن نیست. توانستن یک حداقل امکاناتی لازم دارد که ما نداریم و با یک خروار حرف وادعا هم نمی توان این امکانات را به دست آورد. هادی گفت ولی آدم واقع بین، آنچه را كه نمی تواند به دست بیاورد، نمی خواهد. چون وقتی نمی تواند، خواستن چیزی غیر از غصه خوردن های بی سبب نیست. آدم عاقل برای چی بی سبب غصه بخورد؟ طاهر گفت، یعنی تو می گوئی با سبب غصه خوردن ایرادی ندارد؟ هادی جواب داد. تو چرا همیشه حرف در دهان من می گذاری؟ من كجا گفتم كه غصه خوردن ایراد ندارد؟ یحیی گفت. بالاخره یك چیزهائی هست كه آدم مجبور می شود برایشان غصه بخورد. چون خیلی چیزها هست که دست خود ما نیست. برای ما برنامه می ریزند و اجرا می کنند و ماهم راهی غیر از این نداریم که راه و رسم سرکردن با پی آمدهای ناگوار را تجربه کنیم و یاد بگیریم. اگریکی بخواهد داستان زندگی ما را دریکی دو جمله خلاصه بکند غیر از روایت سرکردن با مجموعه ای از این پی آمدهای ناگوار چه می تواند بگوید؟

تقی گفت، من به شما كار ندارم ولی وقتی به زندگی خودم نگاه می كنم می بینم همیشه رودست خورده ام و به همین خاطر نمی توانم غصه نخورم. وثوق گفت، از غصه خوردن نفعی هم برده ای؟ تقی با لبخند تلخی گفت. عجب حرفهائی می زنی! مگر این چیزها دست خود آدم است؟ هادی با قیافه ای کمی تعجب زده پرسید: تقی، در زندگی ات هیچ چیز هست كه اختیارش دست خودش باشد؟ تقی گفت، نه.

وثوق به ساعتش نگاه كرد و گفت یك ساعت دیگر وقت داریم. هادی، مثل این كه نوبت تست كه بروی و آبجو بگیری.

هادی به عجله بلندشد و رفت و كنار پیشخوان بار، ایستاد.

در همین موقع در بار با ضربه لگد باز شد و 5 مرد ماسک دار که هرکدام یک مسلسل دستی به دست داشتند فرز وچالاک وارد بار شدند. فضای دود گرفته بار از سکوتی ناروشن لبریز شد. همه کسانی که در بار بودند انگار منجمد شده باشند مات و صامت باقی ماندند. یکی از کسانی که ماسک داشت و انگلیسی را غلط و با لهجه حرف می زد گفت:

ما با شما کاری نداریم، فقط.....

و برگشت به سوئی که وثوق و تقی و طاهر نشسته بودند. 4 ماسک دار دیگر نیز همین کار را کردند.

سکوت ناروشن فضای بار را رگبار گلوله در هم شکست.

************

قطار زیر زمینی به آخر رسیده ایستاد. مامور قطار شروع کرد به سرکشی کردن به کپه ها و رسید به کپه ای که مردی در ان خوابیده بود. قیافه مرد نشان می داد که باید از سرزمینی دور به این جزیره ابروباران و دلتنگی پناه آورده باشد. مامور قطار در برابر در باز کپه ایستا و باصدای نخراشیده ای گفت.

-          آقا رسیدیم به آخر خط...

هادی با دستپاچگی از خواب پرید و درحالیکه عذر خواهی می کرد از قطاری که متوقف بود پیاده شد. دستی به موهای جو گندمی اش کشید و رفت به طرف درخروجی.

چند قدمی هنوز نرفته بود که سکوت رمز آمیز شهر به صدای رگبار گلوله در هم شکست...

تابستان 1999

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 |

هروقت كه چشمم به صورتش مي افتد، قيافه اش توي ذوقم مي زند. آن دست هاي دراز و بي قواره، آن صورت كم رنك كه كم كم دارد محو مي شود و آن پاهاي كج و كوله. همة اين ها دست به يكي كرده، مرا از او مشمئز ساخته اند. وقتي خوب نگاهش مي كنم،    مي بينم او هم به همين پايه از من متنفر است. او چيزي از اين تنفر به زبان نمي آورد، همانطور كه من...

هر دو مي دانيم كه نمي توانيم با هم كنار بيائيم. براي من، او حكم يك اضطراب را دارد. هرگاه مي بينمش، بي اختيار مضطرب مي شوم. دست و پايم مي لرزد. دلم مي خواهد بتوانم اورا نابود كنم. عجيب اين كه او هم به لرزه در مي آيد. ابتدا گمان مي كردم كه مي ترسد. بعد دريافتم كه او از كثرت خشم به تشنج مي افتد. خشم و نفرت از من.....

من مي دانم چرا از او متنفرم. اگرچه علت تنفر او را از خودم نمي دانم. او هرگز با من صميمي نبود. هرگز مرا آن طوري كه بودم، نمي خواست. ادعا مي كرد كه از همه به من نزديكتر است اما هرگز نتوانسته بودم كوچكترين دردم را به او بگويم. هم لال بود و هم كرو هم كور. نمي توانست در گوشم زمزمه كند و نمي توانست ناله هاي مرا بشنود و نمي توانست خطوط درهم رنج را در چهره ام بخواند. با اين همه، ادعا مي كرد كه از همه به من نزديكتر است....نمي دانم، چرا اورا به هم صحبتي خود برگزيده ام؟ او كه درد مرا نمي داند و نمي فهمد. او كه سر ازتنهائي هاي من در نمي آورد. او كه با همة نزديكي به من، با من اين همه بيگانه است.. او... چرا او؟

شبها وقتي  در وديوار اداي مرا در مي آورند. وقتي آئينه مسخره ام مي كند... او تنهايم مي گذارد و مي رود... روز بعد كه مي بينمش و برايش از آن چه كه بر من گذشت درددل مي كنم با ايماء و اشاره به من مي فهماند كه گذشته ها گذشت، فراموشش كن....

براي همين است  كه دلم مي خواهد از آفتاب فرار كنم....
نوشته شده توسط گودرز قصه گو در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 |

سه جهار تا آدم گنده در عرض و طول اطاق بالاوپائین می روند. جمعا ده دوازده تائی ستاره روی شانه های نحیف شان سوسو می زند. چه قیافه های جالبی دارند.

توی این اطاق، چهار تا میز فلزی بچگانه، و دو تا میز چوبی نسبتا بزرگ هم هست. میزهای چوبی كه واویلایشان در آمده وبه كوچكترین اشاره ای ناله شان بلند می شود. روی یكی از میزهای چوبی، كسی كه نمی دانم الان كجاست یادگاری نوشته است كه تاریخ سیزده سال پیش را دارد. پشت یكی از میزها، رئیس اداره نشسته است. قیافه اش به تنها كاری كه نمی خورد ریاست است. یك خال به اندازه یك دوزاری روی  گونة چپش، یك شكاف نسبتا عمیق روی پیشانی اش،  یك شكم گنده مثل یك مشك دوغ و غبغی كه آویزان است. حداقل 50 سال سن دارد اما فقط دو تاستاره روی شانه هایش سنگینی می كند. دائم دارد كار می كند و هر وقت هم كه بیكار می شود با انگشت اشاره اش به حفاری می پردازد.

به فاصله یك قدم از میزها، پیشخوانی است. یك پارچ قرمز روی آن ایستاده است كه آب ندارد. دو سه تا كلاه هم در كنار پارچ خالی خوابیده اند. یك تلفن سیاه هم هست كه مرا به یاد خیلی چیز ها می اندازد. خیلی چیزها!

قفسه ای هم به دیوار تكیه داده كه كارتها خیلی مرتب در طبقه هایش سربه سر هم می گذارند. كمدی هم جفت قفسه ایستاده،  كه درش اكثر اوقات بسته است. آه كه من چقدر به در بسته امید می بندم! گاهی گمان می كنم كه اگر در كمد را باز كنم، یك دست ظریف و شكننده با ناخن های كشیده و خوش فرم یك دستة میخك پُرپَر به من هدید خواهد كرد. و بعضی وقت ها هم توی ذهنم نیش می زند كه ممكن است یك جفت چشم سیاه و براق توی یك صورت مهتابی توی كمد منتظرم باشد. ولی هروقت كه دستگیره را می پیچانم، غیر از یك مشت دفتر بی حال، یك ماشین حساب و مقداری كاغذ باطله چیز دیگری نیست.

اطاق رنگ عجیبی دارد. مثل صورت آدم های مریض كه كسی نمی داند مرضشان چیست. كاغذهای زیادی به درویوار   چسبانده اند. درست مثل زخمهائی كه بسیار ناشیانه پانسمان شده باشند.

پشت یكی از این میزها من نشسته ام. من كه میهمان تازه وارد این اطاقم. بغل دست من یك صندلی چوبی است كه گمان   می كنم در جوانی هایش یك صندلی وزارتی بود. دسته اش كُنده كاری شده، ولی كاه توی شكمش از پارگی چرم سر بیرون زده است یك پایه اش شكسته، كه وصله زده اند. درست مثل پائی كه می شكند. پشتی اش هم شكسته است. نمی دانم اگر به دیوار تكیه نداشته باشد، چگونه كسی می تواند روی این صندلی بنشیند؟

پنجره های اطاق همیشه بسته اند. پنجره ها كه باید امید گشایشی باشند. گاه فكر می كنم، چه گشایشی؟ مگر بیرون چه خبر است. پرده های بی مزه ای آویزان است. رنگشان خیلی توی ذوق می زند. زرد بد رنگ، به رنگ كدوئی رسیده....

روزهای آفتابی مكافاتی داریم. آفتاب با پرروئی پرده ها را كنار می زند و آرام كنارم می لمد و دوست دارد سربسرم بگذارد. من ولی حوصله اش را ندارم. از آن گذشته، اغلب روزها،  منِ بی حوصله، گرفتار یك مشت مگس سمج و پررو  هم می شوم. وای كه مگسهای این جا چقدر بی حیا و پررو هستند! همین الان دو تا مگس روی صورتم نشسته اند. چیزهائی به هم می گویند و آن وقت هرهر می زنند زیر خنده.. بعد، سرشان را بهم نزدیك می كنند و یك دیگر را می بوسند...

توی این اطاق، روزها به قیافه های جالبی بر می خورم. همین الان مردی كه لباس شخصی پوشیده، آن طرف پیش خوان ایستاده و كاغذی در دستش. حالتش درست مثل قورباغه ای است كه زیر پا مانده باشد، همان طور دمغ..

یك بلیط فروش لال هم به داخل اطاق آمده و لال بازی در می آورد. یك مشت بلیط بخت آزمائی كف دستش و یك كت كوتاه كه جیب هایش در آمده، تنش. چشمهایش پف كرده، دماغش توسری خورده، گوشهایش، مثل این كه از بس كشیده شده اند، از حد معمول بزرگتر و درازتر شده است. موی سرش ژولیده، لبهایش می جنبد. ولی انگار سرش در محفظه ای بدون هوا گیر كرده است. صدایش در نمی آید. می رود. تازه می فهمم كه پاهایش بلند و كوتاه اند. توی چشمهای پف كرده اش چه امیدی موج می زد! و چه  لبخند هرزه ای هم بر لب دارد. دو باره بر می گردد و به ما كه منگ و مبهوت نشسته ایم، نگاهی می اندازد و از همان راهی كه آمده بود، بر می گردد.

یك قسمت از گچ سقف ریخته و تخته های زیرش درست مثل كرم خوردگی دندان پیداست.  روی گچ سقف لكه هائی هم هست كه آدم را به یاد بچگی ها می اندازد ولی، رد پای بارانی است كه به درون نشر كرده است..

گوشة چپ اطاق، پشت یكی از میزها دو تا نشسته اند و دارند جدول كلمات متقاطع حل می كنند. یكی رو به من می كند و می پرسد:

- نمی دونی چیه؟ كتابی از داستایوسكی، 9 حرفه، چهار تای اولش، خ، ا، ن، ه در اومده..

یك مرتبه از لبهایم مثل گنجشكی كه فرار می كنددر می رود:

 - گفتی خانه... خانة اموات...

بی اختبار به یاد اطاقی می افتم كه در آن نشسته ام

كرمانشاه

26/7/47      

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 |

پول نفت (1)

"پول این نفت کجاست!"توی صف بود که پرسید طرف

نانوا مکثی کرد

دخترک شاخه ی نوری که به لب داشت به افسردگی شاطر بخشید

و به انگشت نشان دادعکس دیواری و گفت

" نرسیده ست به ما»

آن چراغی که روانیست به ما

ازچه رو

کنج بیابانی در آن سوی جهان می سوزد!

چه عبث!

پس بروتا ته آن کوچه که از پشت

میدان ونک در می آید

می رود بالاتر می رسد تا پایه کوه

برو از کوه به عرش

صخره پیمائی کن و پس آن گاه یک بار دیگر

فریاد بزن

"پول این نفت چه شد»!

آوریل ۲۰۰۸

(1) با کمک سهراب سپهری این چند خط را نوشتم

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 |

گفتم حوصله تورو ندارم. دیگه نمی خوام از تو چیزی بشنوم یا به تو چیزی بگم.

گفت چی شده ! چرا این طوری شدی؟

گفتم دلیل خاصی نداره. من حوصله فاحشه ها را ندارم.

گفت: چشمم روشن حالا که دیگه نمی خوام با تو باشم شدم فاحشه...

گفتم: نه. اصلا و ابدا. تو ذهنت فاحشه هس نه خودت..

گفت به حق چیزای نشنیده.... یعنی چی ذهنم فاحشه اس...

گفتم یک کم خودت فکر کن متوجه می شی....همیشه به تو می گفتم تو هیچ اجباری نداری با من باشی. هروقت خواستی برو. ولی قبل از این که بری سعی نکن منو خراب کنی. برای خودت بهانه نتراش... با من و با خودت روراس باش. منو به همه چیز متهم نکن. هروقت خواسی بری یک خبر کوتاه بده و برو.ولی تو الان داری چیکار می کنی؟ نه با من روراسی داشته باش نه با خودت.

گفت: هرچی می خوای بگی بگو ولی جون به جون شما مردا بکنن همه تون سروته یک کرباسین. هروقت که زنی ازتون می بره بلافاصله بهش می گن فاحشه....

گفتم: داری پرت می گی. من با رفتن تو اصلا مسئله ای ندارم. من به شیوه رفتنت کار دارم. یادت باشه تو اومدی سراغ من نه من. درضمن یادت باشه همین دوسه روز پیش می گفتی که بودن با من برای تویک حالت رویائی داره.... حال چی شده که توی این فاصله دوسه روزه من شدم این هائی که تو می گی. توو امثال تو هم بهانه خوبی پیداکردین.... هی مردا مردا می کنین ولی انگار توخونه تون آینه ندارین که به خودتون نگاه کنین....یا پریروز دروغ می گفتی یا الان.... واسه همینه که می گم تو ذهنت فاحشه اس....نگفتم خودت فاحشه ای....شلوغ نکن  
نوشته شده توسط گودرز قصه گو در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 |