تبليغاتX
نقالی

از کی بگم؟ از چی بگم؟ همینیم دیگه!

یعنی چی همینیم دیگه!

گفتم همینیم دیگه.

خوب بگو ما که این طوری نمیشیم.

یعنی چه طو ری نمی شیم

چه می دونم... همینی که تو میگی

من که چیزی نگفتم

سرش را انداخت پائین و یک مرتبه زد زیر گریه.

پرسیدم چرا گریه می کنی؟

برای این که خیلی غم تویه دلم انباشت شده

غم چی؟

غم این که نسل شیر و ببر و پلنگ داره ور می افته

راس می گی!

معلومه.

یعنی تو نگران آدما نیسی

کی این طوری گفته، تو می گی اگه من نگران ببر باشم دیگه حق ندارم نگران آدما هم باشم..

نه من هم چه چیزی نگفتم ولی پرسیدم هستی یا نه؟

البته که هستم ولی من می گم آدما خودشون باید نگران خودشون باشن. اگه خودشون نگران نباشن از دیگران کاری بر نمی آد....

ای بابا مارابگو... ما هم چنان منتظریم که یکی بیاد که همه چی روتقسیم کنه......

خوب به همین خیال بمون تا وقت گل نی....  

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 |

به کی بگم که از دست این دنیا چی می کشم؟ من که دیگه از دست این زندگی خسته شده ام. مگه میشه این طوری زندگی کرد؟ کسی منو دوس نداره. منم کسی رو دوس ندارم. چند شب پیش داشتم با خودم حرف می زنم و به خودم گفتم عجب، کسی هم نیست که من ازش نفرت داشته باشم. خودمونیم آ، نفرت داشتن هم خیلی چیزی بدی آ. آدمو از تو می خوره و خالی می کنه. من فکر می کنم که آدم مثل اناری می شه که شیره اش را مکیده باشن. هروقت که یاد اناری که شیره اش را مکیده اند می افتم دلم برای دانه های توش می سوزه که از آنها فقط یک تکه چوب باقی مونده و دیگر هیچ. راسی چرا آدما این کار را می کنن. خودشون خوششون می آد که کسی آنها را این طوری بچلونه! ولی خوب آدمن دیگه!کار آدما چیه! اگر نتونن انارو بچه لولن، هم دیگه رومی چه لولن.

اصلن یکی نیس به من بگه آخه مگه تو وکیلی یا کدخدای محل که این قده تو کار همه فضولی می کنی.سرت رو بینداز پائین و کارخودته بکن.

این حرف خودم منو میندازه تو فکر. کدوم کار خودمو بکنم؟

فعلا پاشم یه سیگاری روشن کنم تا بعد...

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 |
بیش از یک سال است که در این جا مطلبی ننوشته ام. علت اش را نمی دانم. حتما بخشی از آن تنبلی است ولی همه اش آن نیست. خسته شده ام. نه. شاید بهتر است بگویم که کوفته شده ام. دارم به جائی می رسم که عطای همه چیز را به لقایش ببخشم و بروم و گوشه ای و گم بشوم. آخر این هم شد زندگی که ما داریم! به قول ضرب المثل خودمان نه در غربت دلم شاد است و نه روئی در وطن دارم! توی این آباد شده هم به هرجا که می رویم طوری به ما نگاه می کنند که انگار همه مان مسلح ایم و آمدیم تا بمبی را که به ماتحت خودمان فروکرده ایم منفجر کنیم و هم خودمان را بکشیم و هم تعدادی آدم بیگناه دیگر. دروطن عزیز هم که آدم آن قدر حق کشی وبی حقی می بیند که دلش می خواند خودش را برساند به بالای برج میلاد و بعد خودش را بیندازد پائین. درمیان « اپوزیسیون» هم که یکی نگرانی اش مجسمه کورش است در آلمان و آن دیگری هم که به نظر چیز دندان گیری هم درباره سیوند نمی داند نگران سد سیوند. این وسط هم بنده دلم خوش است که دارم « نقالی» می کنم! آره ارواح عمه جان.....

مهم نیست. به واقع مهم نیست. این هم باید بگذرد و می گذرد...به امید روزهای بهتر. راستی سال نو بر همه مبارک

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 |