تبليغاتX
نقالی

و بلافاصله، ادامه داد:

- خودمونیما ، تخم گذاشتم. منظورم رو كه می فهمی؟

خاطر جمعش كردم كه می دانم او چه می گوید ولی گفتم:

-  بهرحال، این سرنوشتیه كه باید براش آماده باشی. اگه نه، كه تا دیر نشده باید دست زن و بچه هات را بگیری و برگردی ایرون.

عزت پك محكمی به سیگارش زد. و درحالیكه به سرفه افتاده بود، گفت.

- والله نمی دونم چه خاكی بسرم بریزم. فكر می كنم داستان همون دیوونه هس كه سنگی انداخته بود توی چاه و بعد، صد تا عاقل نمی تونستن درش بیارن. ولی نه، حرف برگشتنو نزن. بچه ها تازه اومدن.

مهین هم اومد و به جمع ما پیوست و همین كه نشست گفت:

- عزت، چرا این قده اخم كردی. داریوش خان رانندگی كردن، تو خسته ای؟ قبل از این كه عزت چیزی بگوید، گفتم:

-  مهین ترو خدا، منو خان صدا نكن. دورة خان خانی خیلی وقته كه سر اومده. وقتی منو خان صدا می كنی، آدم یاد دهات ایرون می افته و دلش تنگ می شه. از اون گذشته منم باید شمارا مهین خانم صدا كنم كه دست و پا گیره.

 لبخند زد.

عزت گفت:

- مهین، مسئله خستگی نیس. تو با مصطفی چه جوری حرف می زنی؟ اونكه فارسی بلد نیس. تو هم كه....

- این قدر این مسائل را بزرگ نكن. خودم یه جوری باش كنار می آیم بعضی وقتا هم محسن كمك می كنه. این كاملا طبیعیه كه بچه ها خیلی سریع با محیط تازه اوخت می شن. كه اتفاقا خوب هم هس.

- زن، اوخت می شن دیگه چیه، این كجاش خوبه. ما كه نمی تونیم این ورها بمونیم و زندگی كنیم. قرارمون هم این بود كه چند سالی تو و بچه ها بیاین این طرفا كه بچه ها درس بخونن و بعد برگردن سر مملكت خودشون. این جوری كه این بچه ها پیش می رن، كه نمی شه اینا رو برد ایرون. دو سه سال دیگه كه اون بزرگترها هم فارسی یادشون می ره ، اونوقت، خر بیار وباقلا بار كن..

قبل از آنكه مهین چیزی بگوید، من گفتم.

-  عزت جان، تو قبل از این كه بچه ها رو بفرستی این ور بایستی فكر این جاهاشو رو می كردی. من خیلی ها رو می شناسم كه مث تو زن و بچه هاشون فرستادن این ور بعد، توش موندن. چون بچه ها دیگه نمی خواد برگردن ایرون و از اون طرف پدر و مادر هم افسردگی روحی گرفتن و نمی تونن این ورا بمونن. تو اگه قبل از این كه مهین و بچه ها رو بفرستی با من تماس می گرفتی من همه این چیزا رو برات می نوشتم كه بدونی چیكار داری می كنی. حالا هم خیلی خودتو اذیت نكن.

در همین موقع، محسن و گلناز هم اومدن و به جمع ما پیوستند. تلویزیون داشت یك فیلم سینمائی نشان می داد  گلناز رو كرد به من و گفت:

- داریوش، تو این فیلمو دیدی؟

قبل از این كه من جواب بدم، عزت گفت.

- گلناز جان: بگو عمو داریوش .

 دخترك كه كمی گیج شده بود گفت.

-  آخه... ومن نگذاشتم جمله اش رو تموم بكنه، گفتم:

- گلناز جان، نه من این فیلمو ندیدم . راستش من خیلی وقت تلویزیون نگاه كردن ندارم.

 -  مگه  آكوپی شن[1] شما چیه؟

-  من توی یه دانشگاه درس می دم. از اون گذشته توی یه شهر كار می كنم و تویه شهر دیگه زندگی، واسه همین، كلی از وقتم صرف رفت و آمد می شه.

با قیافه ای كمی متعجب پرسید:

- خوب چرا در همان شهری كه كار می كنین، خونه نمی گیرین كه مجبور نشین این همه رفت وآمد بكنین.

- عزیزم، این داستانش خیلی طولانیه ولی به دلایل مختلف نمی شد كه این كار رو بكنم و الان هم پسر بزرگم، بهروز، داره دوره پیش دانشگاهی رو می خونه و نمی خوام درس و مشقش قاطی بشه.

 -  منظورتون از دوره پیش دانشگاهی، A له وله؟

- آره. واسه همین، بچه هام و نازی توی لندن زندگی می كنن و منم هفته ای سه چهارروز میرم شهر كانتربوری، شهری كه دانشگاه كنت اونجاست.

نیم ساعت بعد، گلناز ومحسن رفتند بخوابند و من ماندم و عزت و مهین.  و عزت كه به واقع، مث برج زهر مار بود.

-  بابا این قده سخت نگیر. تو الان فقط چند ساعته كه اومدی، یه كم صبر كن و حوصله داشته باش. سر فرصت ببین چكار باید بكنی. نه خون خودتو كثیف كن و نه حال بقیه رو بگیر.

عزت كه انتظار نداشت من این طوری با او حرف بزنم گفت:

- آخر داریوش جون، اصلا صحبت این حرفا نیس. تو نمی دونی تو ایرون چه جونی می كنم كه مهین و بچه ها بتونن این جا بمونن، ولی الان كه فكر می كنم می بینم مث این كه به دست خودم، زندگی مهین و خودم و بچه ها رو بهم زدم. این بیچاره كه این جا داره جون می كنه. با ندونستن زبون و آشنا نبودن به محیط و غربت.  منم كه اونجا معلوم نیس شب كجا می خوابم و شام و نهار چی می خورم. الان هم می بینم، كه فرض بچه هام درس بخونن و هرچی هم  كه دوس دارن، بشن. یا باید ولشون كنم اینجا و با مهین برگردیم ایرون و یا این كه این جا با اینا بمونیم و خودمون بپوسیم. تو این سن و سال كه آدم نمیتونه زبون دیگه ای یاد بگیره . یا با اخلاق و عادات دیگه ای آشنا بشه. از اینا گذشته، من كه آدمی نیستم،  بتونم این طرفا زندگی بكنم. خل و دیوونه می شم و ازدس می رم.

-  گفتم، بازم می گم،  قبل از این كه این كار رو بكنی باید فكر این چیزا رو می كردی نه الان. تو كه می دونستی من اینجا هستم. چطور شدكه اصلا بامن مشورت نكردی؟ دوتا كلمه می نوشتی و منم همة این چیزا رو واسه ات می نوشتم كه بدونی داری چیكار می كنی.

- تو الان خیلی وقته تو ایرون زندگی نمی كنی. نمی دونی كه تو اون خراب شده، آدم اصلا نمی تونه فكر بكنه. همش باید دنبال یه چیزی سگدو بزنه. آرامش، بی آرامش...

- اینو بش می گن، عذر بدتر از گناه. داداش خودت بهتر از من می دونی كه علت این نیس.  تو این سالهای اخیر، توی خونواده هائی كه دستشون به دهنشون می رسه، چند تا چیز مد شده و همه هم بی تعارف، می خوان رو دس همدیگه پا شن. یكی، معلم خصوصی گرفتنه و یكی هم، اینه كه ملت خودشونو می زنن به آب و آتش كه از ایرون بیان بیرون. انگار كه تو خارج حلوا تقسیم می كنن. یه وقتی یه عده ای اومدن بیرون، راست یا دروغ برای خودشون دلیل داشتن. جونشونو گذاشتن توی ساك و رفتن یه گوشه ای گم شدن. یواش یواش همون خدا بهتر می دونه كه چقده داستان راست و دروغ واسه دوست و رفیقاشون گفته شد. پس از یه مدتی،  دیگه هر كسی كه بهر دلیلی نمی خواس توی ایرون زندگی بكنه، اومد بیرون. حال هم چند سالیه كه، بی تعارف عزت جان،  فقط پول دارا از ایرون میان و میرن یه جائی و موندنی می شن. چون پول دارن ودر ضمن برای مهاجرت میان، معمولا هیچ كدوم از اون برنامه های رفاهی هم شامل حال اینا نمی شه. خلاصه برادر جون، گناه رو به گردن كس دیگری ننداز. نذاشتن فكر كنم دیگه چه صیغه ای؟

- ببین من و تو حالت دوتا آدم رو داریم كه در دو طرف یه رودخونه بزرگ وایستادیم تو برام از انور می گی و من برات از یه ور دیگه. نه تو می دونی من به واقع چی می گم و نه من می دونم كه تو از چی داری حرف می زنی. تا من نیام پیش تو یا تو نیائی پیش من، كه حرفهامون برای همدیگه معنی زیادی نداره. حال هم وضع ما این جوریه. تو كه من هر چی بگم نمی دونی ما تو ایرون چه مشكلات ودردسرهائی داریم و منم كه تا نیومده بودم، نمی دونستم این ور چه خبره. راس می گی، تو ایرون یه تب خارج اومده و خیلی ها هم گرفتن. ولی مسئله خیلی از این پیچیده تره. باید ببینی كه چرا این تب اومده ؟ اگر مردم در زندگی روزمره شون امنیت و آسایش داشتن، تو فكر می كنی خودشون را  این جوری دربدر و خانه بدوش می كردن. اگه مملكت قانون داش، كاراش حساب و كتاب داش، می دونستی چقده باید مالیات بدی و در ازاش دولت برات چكار می كنه، این همه آدم می رفتن جائی كه نه زبونشو بلدن و نه فرهنگشو می شناسن.

- حرفات درس. ولی من اصلا چیز دیگه ای می گم. من می گم همین هائی كه تو از اونها حرف می زنی، تو خارج چیزهائی رو تحمل می كنن كه یه صدمش رو تو ایرون تحمل نمی كنن. یعنی این قضیه، من فكر می كنم یه ریشه فرهنگی داره . یعنی ما همیشه فكر می كنیم كه از این حضرات عقب مانده تر و بدبخت تریم و به همین خاطر، هر كاری كه بامامی كنن، برای ما، پذیرفتنیه و جزءزندگی تو این خراب شده س. ولی تو ایرون، هم امنیت و آسایش نیس و هم ما، تحملمون كم شده. نتیجه، همین بدبختیه كه امروزه شاهدیم. شاید باور نكنی من ده دوازده سال پیش رفته بودم پاریس یكی از فامیلامو ببینم كه تازه از ایرون اومده بود ولی به اون ویزا نداده بودن بیاد انگلیس. تو فرودگاه، پس از این كه  هواپیمای ما نشست، صف كشیده بودیم كه بیائیم بیرون، یارو پشت بلند گو گفت كه مسافران پاسپورت هاشون بگیرن توی دستشون. خوب ما هم همین كارو كردیم. توی صف، من تنها ایرونی بودم. دو تا مامور پلیس از اول صف راه افتادن به چك كردن پاسپورتها،  و همین كه رسیدن به من، از من خواستن با اونا برم . رفتم. منو بردن تو یه اطاق و تفتیش بدنی كردن. مامور فرودگاه از من خواست كه غیر از شورت، همه لباسامو در بیارم كه چاره ای نداشتم، باید این كار را می كردم.  هر چی هم داد و بیداد كردم كسی گوش نداد .مامور فرودگاه یه چیزائی به فرانسه می گفت كه من نمی فهمیدم و منم هرچه به انگلیسی می گفتم اون نمی فهمید. نیم ساعتی صرف این بازرسی شد.  همة كاغذهای كیف دستی ام رو ریختن بیرون. یه ساك دستی دیگه داشتم همه چیزارو از توش در آوردن و مث این كه عقب یه چیزی می گشتن.  باور كن داشتم از حرص و غضب سكته می كردم.  از بد شانسی، یه فامیلم هم یه مشت دو زاری از ایرون آورده بود كه ببرم برای پسرش، چون هم اندازه 5 فرانكی فرانسه بود و  می شد اونا رو انداخت تو ماشین بلیط و از این چیزها. ترسم این بود كه اگه اون دو زاری ها رو پیدا بكنن، جواب چی بدم. یا ندیدن و یا براشون مهم نبود. خلاصه پس از نیم ساعت، به من اجازه دادن لباس بپوشم بعد همان مامور با انگلیسی خیلی سلیس و روانی از من عذر خواهی كرد و گفت: ما هیچی بر علیه شما به عنوان یه فرد نداریم و ورود شما رو به فرانسه خیرمقدم  می گیم ولی به ما دستوردادن كه ایرونی ها باید تفتیش بدنی بشن. و ما هم غیر از اجرای دستور چاره ای نداریم. توی خیلی از فرودگاه ها با ایرونی ها این طوری رفتار می كنن. ولی، نه فقط بنده قبول كردم كه با من این طوری رفتار بكنن بلكه، بقیه ایرونی ها یه همین نحو. باور كن قصدم این نیس از كسی یا چیزی تعریف تا تمجید بكنم. این چیزا از من گذشته، ولی بزار از اون طرف یه داستان دیگه ای برات تعریف كنم.  پارسال تابستون تو تهرون رفته بودم ادارة گذرنامه برای تعویض گذرنامه. باورت نمی شه كه چه صحرای محشری بود. هیچ كس نه صفو رعایت می كرد نه نوبتو. هر كسی می خواست كارشو زودتر تمام بكنه. برای خیلی ها، اصلامهم نبود كه چه مداركی لازمه، انگار كه هیچی حساب و كتاب نداره.  با این همه تازه دوقورت و نیم هم طلبكاربودن وبا مامور پشت گیشه دست به یقه می شدن . جلوی پای خودمن، یه جوونی بود كه می گفت توآلمان دانشجویه و می خواست پاسپورت دانشجوئی بگیره ، یعنی می خواست  اون حق بوق 8-7 هزار تومانی رو نده. ولی نه از دانشگاهش كاغذ داش نه ازوزارت علوم. مامور پشت گیشه بش گفت اقا شما برو اون گوشه یه نامه بنویس ووضع خودتو شرح بده ، همونو قبول می كنم. جوانك انگار خودشو می خواس براش لوس بكنه، با فارسی الكنی گفت: من دوازده سال آلمان بود، فارسی بلد نیست. مامور پشت گیشه بدون این كه سرش رو بلند بكنه، مداركشو بهش پس داد و گفت برو هروقت مداركت كامل بود، در خدمت شما هستم. نیم ساعت این جوان و دوسه تائی كه با اون بودن با مامور پشت گیشه جروبحث می كردن. كار همه مارو عقب انداختن هم خودشون رو خسته كردن و هم اون مامور بیچاره رو. با یه سوم وقتی كه صرف جر وبحث كردن، می تونستن برن یه گوشه ای و اون نامه رو بنویسن ولی این كار رو نكردن و حاضر نشدن بشینن و این دو كلمه نامه رو بنویسن. این جور مسائل به قول معروف، چرا؟ داره ولی ما به اون كاری نداریم. این جا، مسئول كیه؟ اون مامور بیچاره كه خواسته كار اون آقا رو راه بندازه و یا اون آقا و دوست ورفیقاش كه انگار به این كره خاكی افتخار دادن و پاشون گذاشتن روش.  بعد نوبت من كه شد، مامور همینكه چشمش افتاد به این كه توی پاسپورت من نوشته بودن  بارآخر نزدیك بیست سال پیش از ایرون اومده بودم بیرون، بدون اینكه سرش رو بلند بكنه، گفت، آقا، تو فارسی بلد هستی یا نه؟ چون اگر فارسی بلد نیستی من كارتو انجام نمی دم. خاطر جمعش كردم كه دوسه كلمه ای بلدم و همة مداركم هم كامل بود. اونها رو از من گرف و فرداش هم رفتم پاسپورتمو گرفتم. توی این آبادشده، وقتی میری یه چیزی بگیری، اگر همه مداركت تمام و كمال تكمیل نباشه كه راهت نمیدن اون تو، ایرونی و غیر ایرونی هم نداره، همه این اصل رو پذیرفتن. حالا چرا در ایرون نمی پذیرن، نمی دونم. من فكر می كنم، همون نكته فرهنگی ایه كه پیشتر گفتم.

- حرفاتو رد نمی كنم. ولی تا دولت دُرُس نشه، هیچی دُرُس نمی شه.

-  این دیگه از اون حرفاس. دولتی ها می گن، تا این مردم دُرُس نشن، هیچی دُرُس نمی شه. یعنی، همه مون با هم می رسیم به چهار راه چكنم و یا به میدون، كی بود، كی بود، من نبودم... این جوری كه نمیشه! ببین همون روزی كه رفته بودم پاسپورت بگیرم یه دوستم با من اومده بود. دم در زده بودن، كه كسی نمی تونه با تلفون همراه وارد بشه. خوب، راست یا غلط، این قانون اون اداره است. مامور دم در جلوی دوستم رو گرفت كه با تلفن نرو تو. دوستم رفت اون ور تر، تلفون همراه رو گذاشت تو جیب شلوارش و برگشت كه با من بیاد تو، باز مامور دم در به قلمبه ای كه از جیبش زده بود بیرون نگاه كرد و گفت، آقا، گفتم با تلفن نمی شه بری تو. داشتن با هم دیگه دست به یقه می شدن . هر چه هم من به دوستم می گفتم، داداش من خودم می رم تو، تو همین جا وایسا، من الان بر می گردم و یا برو و این تلفون لعنتی رو بزار تو ماشینت وبر گرد. مگه این كار رو كرد. كلی اعصاب خودشو خراب كرد. اعصاب اون بابا رو خراب كرد، منو معطل كرد. واسه چی, واسه این كه نمی خواس قانون رو رعایت بكنه. حالا همین دوستم یه سال پیشتر كه اومده بود لندن، همین كه وارد شد یك تلفن همراه خرید.  هر جا كه می گفتن با تلفون همراه نرین تو، و یا تلفونتونو خاموش كنین، بدون جروبحث این كار رو می كرد. ولی تو ایرون، اختیار دارین، مث این كه به قبای مردونگی اش بر می خورد اگه این كاررو بكنه...خودت بهتر ازمن می دونی كه تا دلت بخواد از این نمونه ها هس. كار از یه جائی باید شروع بشه، اگه من وتو شروع نكنیم و هركی نگاه بكنه به دست یكی دیگه، هیچی دُرُس نمی شه، اونچه واسه ما باقی می مونه اینه كه دائم به خودمون و هركی كه میاد دم دستمون غر بزنیم. خوب، بزنیم، من حرفی ندارم ولی بدبختی هامون كه رفع نمی شه.

انگار از بحث با من خسته شده بود، عزت رو كرد به مهین و گفت:

- خدا عذاب اون فامیل تو رو زیاد كنه!

مهین هم كه یكه خورده بود، گفت:

-  داریوش خان، ترو خدا ببین داره همة كاسه و كوزه ها را سر شوهر خواهرم، سعید میشكونه. اون و خواهرم شهین چند سال پیش مهاجرت كردن و رفتن كانادا و الان هم پاسپورت كانادائی دارن ولی تو ایرون زندگی می كنن. سعید بهركی كه می رسید  اونو تشویق می كرد كه برن كانادا  امیگره[2] بشن. می گفت كه نه فقط به شما ماهانه حقوق می دن بلكه، پزشگی و تحصیل هم مجانیه. عزت هم سعی كرد بره كانادا، جور نشد، گفت میریم انگلیس از اونجا میریم كانادا. حالا مث این كه یادش رفته كه اون اصرار داش من و بچه ها بیام بیرون.

عزت هم درتمام مدت تو خودش بود و تو عالم خودش. با كمی مكث گفت:

- مهین جان، همه حرفات درس، ولی تو این 17 ماهی كه تو اومدی، نمی دونی هم سعید و هم شهین از كانادا چه می گن. پدراول و آخرشون در اومده بود ولی دروغ می گفتن و من نمی دونم چرا؟ اگر از همون اول، هرچی كه به سرشون اومده بود رو می گفتن كه یه آدم احمقی مث من، از حول حلیم توی دیگ نمی افتاد. حالا هم پاسپورت كانادائی رو نگه داشتن واسه این كه برای بقیه ژست و قیافه بگیرن. بزارن تو كوزه و آبشو بخورن.  خود سعید می گف، یه دفعه مریض شده بود، 7 ماه تو نوبت موند تارفت بیمارستان. 

مهین گفت:

- ولی اگه تو ایرون مریض بشی و پول نداشته باشی كه می میری.

عزت پاسخ داد:

-  آره، ولی می دونی تو كانادا چند درصد از حقوقت رو مالیات ور می دارن. تو ایرون، مالیات نمی دی، عوضش می ری خدمات درمانی، آموزشی و خیلی چیزای دیگه رو می خری. ایرون برای هر كی بد باشه، برای پولدارا كه بد نیس.. 

دیروقت شده بود، خسته هم بودم. به صاحب خانه گفتم كه اگر چه از مصاحبتشان لذت می برم ولی، چون صبح باید به لندن برگردم، ترجیح می دهم كه چند ساعتی بخوابم.

شب تو اطاق محسن خوابیدم. اون طفلك خودش تو كیسه خواب خوابید وتخت خوابش را گذاش برای من. خوب خوابیدم و صیح هم پس از صرف صبحانه، سوار اتوموبیل شده راه افتادم بطرف لندن با قول و قرار كه باز هم همدیگر را ببینیم.

بقیه دارد....



[1] شغل

[2] مهاجر

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 |

پیش تر گفتم آنچه برایتون می گذارم متن قصه بلندی است که چندین سال پیش نوشته ام والان دارم برای اولین بار منتشرش می کنم. گودرز

 

 

 

ترمینال 3  فرودگاه لندن، مثل همیشه شلوغ است. همه جور آدمی را می توان دید كه در انتظار رسیدن مسافر خود هستند و هر چند دقیقه هم هواپیمائی به زمین می نشیند از همه جای عالم. واقعا شهر فرنگی كه در قدیمها می گفتن، یكیش همین فرودگاه هیثروئه لندنه. من از همان اوایل كه به انگلیس آمده بودم هر چند وقت یك بار كارم می افته به فرودگاه. سالهائی كه پول نفت فراوان بود، مسافر زیاد می آمد و من بیشتر از معمول در خط فرودگاه كار می كردم. بعدش هم باید حضرات را می بردی خیابان اكسفورد خرید. چه حرصی می زدند، خدامی داند. هیچ وقت یادم نمی ره . خاله بهجت خودم آمده بود ومن برده بودمش به یكی از فروشگاهها. یه بلوز یقه اسكی نازك پیدا كرده بود كه خیلی خوشش آمد و می خواست برای چند تائی از دوستان و آشنایان هم سوقاتی بخرد. دخترك فروشنده به ما نزدیك شد و پرسید كه از این بلوزها، چه رنگ و به چه اندازه می خواستین. منم برای خاله بهجت ترجمه كردم. خاله كه زبانش یه كم می گرفت چند لحظه ای مكث كرد و گفت، قربونت برم داریوش. به خانم بگو من سی و سه تا از این بلوزها می خوام. منهم از همه جا بی خبر به خانم فروشنده گفتم، سی وسه تا. دخترك مث این كه من به زبون مریخی ها با اون حرف زدم. گفت، ببخشید، گفتین چندتا؟ گفتم، سی وسه تا گفت. چی، سی وسه تا؟ با خاله دو باره چك كردم و گفتم، خانم،  من بی تقصیرم، ایشون سی و سه تا از این بلوزها می خوان. كه رفت و آورد. 

این سالهای اخیر، مسافر كمی كمتر شده ولی خوب هر كسی كه از ایران به این طرفها می آد، انتظار داره بری فرودگاه برشون داری و اگه ممكن باشه، در لونه موش خودت جاشون هم بدی.  از یه طرف، زبون بلد نیستن و می ترسن در این لندن ولنگ وواز گم بشن و از طرف دیگر، پول رفت و آمدو هتل هم زیاد شده. البته این مسافرهای سالهای اخیر، یك تفاوت دیگه هم دارن. پول زیادی برای خرید ندارن واز این بابت، آدم كمی خیالش راحته كه نباید هر روز با این مسافرها بره خرید توی مركز خرید. به جلوی ساختمان ترمینال كه رسیدم، خاطرات سی سال گذشته مثل یك فیلم سینمائی در جلوی چشمهایم نمایان شد. به نرده های پاركینگ تكیه دادم و خیره شدم به ساختمان ترمینال.....  هیچ وقت یادم نمیره كه وقتی بار اول دوستم عباس وزنش اومده بودن، من كارم شده بود، یك روز اونا رو ببرم  خرید و روز دیگر، می باید اونها رو   می بردم كه خریدهای روز پیش رو پس بدن و عوض كنن . یادم هست یه سالی هم پسر خاله ام حسن اومد با باجناقش. نزدیك یك ماه در لندن موندن. حسن بیماری قند داشت و خیلی هم بیماری اش پیشرفته بود و می خواست مداوا بكنه، ولی پس از این كه نزدیك یك ماه وقت منو گرفت، معالجه نكرده برگشت ایران . می گفت دلم برای ایران تنگ شده و دیگه نمی تونم بمونم. تو مطب دكتر، همون خدا بهتر می دونه كه چقد از دستش خندیدم. رفته بود توی كیوسك لباس كنی تا لباسش رو در بیاره و رومدوشامبر بپوشه كه دكتر معاینه ش كنه. از كیوسك كه در اومد، بغل دست من نشست ولی یك مرتبه مث یك قرقی پرید بطرف كیوسك. با دستپاچگی گفتم حسن ، چی شده؟

- هیچی.  می ترسم كفشای منو ببرن.

- ای بابا، تو هم فكر می كنی نوبرشو آوردی.؟

- نوبر چیه، كفش دست دوز تبریزه. تو ایرون می گفتن كه درفرنگ خیلی خاطر خواه داره..

چیزی نگفتم. چون می دانستم كه باید كلی بحث كنم.  بعد، وقتی دكتر معاینه اش كرد، و پس آن گاه،  داشت با من حرف می زد، حسن رو كرد به من و در حالیكه به آلت خود اشاره می كرد، گفت

- داریوش جون دستم به دامنت، به دكتر بگو، اصلا كار نمی كنه.

داشتم به حرفهای دكتر گوش می دادم، گفتم، چشم، می گم.

سه چهار دقیقه بعد، همان نگاه را تكرار كرد و گفت، بابا جان ، بگو دیگه ومن هم ، مثل دفعه قبل، گفتم چشم. باز سه چهار دقیقه دیگه، همون كارو تكرار كرد. چیزی نمونده بود از كوره در برم ولی در نرفتم و همان طور خونسرد گفتم، چشم، می گم، اجازه بده دكتر حرفهاش تموم بشه، . در حالیكه به وضوح معلوم بود، كه از من دلخور شده، زیر لب قُرقُركنان گفت: باباجان، پس از این همه سال زندگی در اینجا، تو كه نمی تونی این جمله ساده رو به انگلیسی بگی، خوب بگو، نمی تونم. چرا این قدر منو سر می دوانی؟ جوابش را ندادم و صبر كردم تا حرفهای دكتر تمام بشود و بعد، التماس دعای حسن را مطرح كردم. دكتر هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت، به مریض بگو كه تا مدتی كه باید دارو بخورد، حق ندارد با كسی همبستر بشود. وقتی این را به حسن گفتم، رنگش پرید و گفت، زكی، اومدیم زیر ابرورو ورداریم، زدیم چشممون رو كور كردیم..

سه چهار روز پس از این ماجرا هم بدون این كه از دكتر نسخه بگیرد، به من تلفن زد و گفت، راستی داریوش، من فردا عازم ایران هستم، اگر كاری داری بگو برات انجام بدم.... ، دلم حسابی برای ایران تنگ شده و دیگه نمی تونم بمونم. و رفت و من، دیگه ندیدمش.

 توی همین فكر و خیال ها بودم كه چپیدم توی ترمینال مربوط به ورود مسافران. هنوز یك ربع از ورودم نگذشته بود كه سرو كله عزت پیدا شد با یك چرخ باركشی فرودگاه و سه تا چمدان و دو تا ساك دستی.

سلام و علیكی كردیم و ماچ و بوسه ای. اگرچه جزیئات  قیافه اش را به یاد نداشتم ولی به نظرم آمد كه كمی بیشتر از سنش، پیر شده است. گفتم، عزت، خوش اومدی، ولی چرا این قدر پیر شده ای؟

-  ای بابا، همین كه هنوز زنده ام خودش كلی شكرانه داره، جوانی و پیری دیگر پیشكش.

- چی شده مگه؟

-  می خواستی چی بشه، زندگی در اون آباد شده، كه زندگی نیست، مرگ تدریجیه...

-  خوب، پس چرا نمی آئی این جا پیش زن و بچه هات؟

-  داریوش، تو هم نفست از جای گرمی در می آد. اگر بیایم این جا از كجا بخورم؟ من كه كاری در این جا بلدنیستم. زبان انگلیسی هم كه نمی دونم.

- خوب بگو ببینم چرا زندگی در اونجا مرگ تدریجیه.

-  هیچی داداش، كی توی اون آباد شده، قدر آدمو می دونه؟ با این همه سال جون كندن، آخر سر،  دست ما به چی بنده؟ راستشو بخوای، هیچی. همش باید منت این و اونو بكشیم تا بتونم یك لقمه نون درآریم.  خرج زندگی هم كه روز بروز كمتر نمیشه. مهین و بچه ها هم  كه اینجا، كلی خرج دارن.  واقعا مث سگ توی اون آباد شده دارم كار می كنم.

- ولی نگفتی چیكار می كنی؟

همین جور كه كالسكه چمدان ها را به جلو هل می داد، گفت:

-  دیدم تا كی باید به دست این و اون نگاه كنم. شركتی باز كردم برای تشویق صادرات.

- بابا صد رحمت به تو، ولی چه محصولاتی صادر می كنی؟

قیافه اش كمی رفت تو هم و گفت،

-  والله خیلی زور زدم، محصولات صنعتی صادر بكنم ولی كیفیت شان خوب نبود، مشتری گیر نیاوردم. یه مدت افتادم تو صادرات سیر از ایران. یه دفعه با یكی از اون دُم كلفت ها خواستیم مقداری نفت صادر بكنیم به بازار آمستردام ولی نشد. از مهین خواستم تو بیرمنگام به چند تا فروشگاه زنجیره ای سر بزنه كه آیا مشتری دستكش و ژاكت ماشینی ایرونی هستن. اونم به هر بدبختی بود سروگوشی آب داد. بهش گفتن می تونی عرضه منظم و به موقع را تضمین بكنی. اونهم از من پرسید، گفتم بابا جان، این ها كه نفسشان از جای گرمی در می آد. یه وقتی مواد اولیه نیست یه وقتی یارو ارز نداره رنگ بخره، همه محصولاتش می مونه لای دستش . یه وقتی دولت بخش نامه صادر می كنه و جلوی صادرات رو می گیره . نه خانم، تضمین، بی تضمین. اونها گفتن، روی محصولی كه عرضه اش نامشخص باشه، حاضر نیستن، بازاریابی بكنن. سرتو درد نیارم، از صادرات خیری ندیدم. اسم شركت من هم چنان شركت تشویق صادراته ولی از چهارگوشه دنیا، جنس وارد می كنم. بیشترین خریدام از تركیه س. با كره جنوبی، هندوستان، مالزی هم معامله می كنم. هرچی هم فكر بكنی وارد می كنم. از اسباب بازی بگیر تا شلوار مردانه و كتونی آدیداس. یكی دودفعه هم دارو وارد كردم كه خیلی خیر وبركت داشت ولی تو این رشته دست زیاده و به زحمتش نمی ارزه. فروشنده ها پورسانتی كه خرج و دخل بكنه، نمی دن وواسه همین، فقط معاملات بزرگ صرف می كنه. معاملات بزرگو هم كه كسی به من نمی ده.

رسیده بودیم به پاركینك فرودگاه و به هر زحمتی بود چمدانها و ساك دستی رو توی ماشین جا دادیم و راه افتادیم طرف لندن. تو راه گفتم،

- عزت جان، شب كه پیش ما می مونی! می تونی به مهین تلفن بكنی كه نگران نباشه.

- قربون محبتت ولی باید برم.

مانده بودم كه با چه وسیله ای خیال دارد به بیرمنگام برود؟ عجالتا به روی خودم نیاوردم و گفتم

-  عزت از فامیل ها چه خبر؟

- اتفاقا یك هفته قبل از این كه بیام، یك شام رفته بودم خونه دختر عمو، حالش نسبت به پارسال خیلی بهتر شده و الحمداله، رفع خطر شده....

با تعجب وحیرت پرسیدم:

- رفع خطر چی؟

- مث این كه به تو خبر ندادند. نه ! پارسال،  شكم دخترعمو شروع كرد به  بزرگ شدن و خیلی از وقت ها هم دختر عمو كه چند سالی بود یائسه شده بود، حالتی پیدا می كرد مثل رِگل. از آن گذشته، خونریزی داخلی هم داشت. و خیلی هم لاغر شده بود. برادرت و عموت با هم دختر عمو را بردند دكتر و كلی هم آزمایش و عكس برداری و نمونه برداری كردند. معلوم شد كه هم رحمش غده در آورده و هم معده اش. رحمش رو كه بكل در آوردند و حدودا نصف معده اش رو هم مجبور شدند در بیارن. غده هاروهم فرستادن برای امتحان، خوشبختانه بد خیم نبودند. به فاصله دو ماه، دختر عمو، حالش خیلی خوب شد. وزنش برگشت سر جای اولش. البته باید، دائما دوا ودرمان بكنه و از این بابت، كمی دلخور بود كه این قرص ها بهش نمی سازه.

- ولی خیلی عجیبه به من گفته بودندكه مادرم رفته زیارت، چی می گن مردم وقتی وسط سال میرن حج، حج عُمره . نگو این بیچاره بیمارستان بود و من خبر نداشتم.

- اگه بهت می گفتن، چیكار می تونستی بكنی؟ همون بهتر كه بهت نگفتن.

در حالیكه به فكر فرو رفته بودم، گفتم.

- از همین نگفتن هاست كه آدم یواش یواش یادش میره كه كیه؟

چیزی نگفت.

برای مدتی هردو ساكت شدیم. من كه سرم به رانندگی گرم بود وعزت كه به زنجیره ماشین ها نگاه می كرد. كمی بعد، بدون این كه عزت چیزی بگوید، گفتم، - تو با این همه بار وبندیل كه نمی تونی با قطار به بیرمنگام بری.

عزت چیزی نگفت و من ادامه دادم كه سرراه،  به نازی سری می زنیم و من بهش می گم كه دارم با تو میرم بیرمنگام  و بعد، من ترا می برم و می رسونم خونه ات .

-  آخه، تو زحمتت خیلی زیاد میشه.

- خوب، چاره چیه؟ چكار می تونیم بكنیم؟

- منو ببر ایستگاه قطار و بعد به خونه كه رسیدی به مهین زنگ یزن بیاد منو از ایستگاه بیرمنگام برداره.

قبل از این كه من چیزی بگویم، خودش گفت:

- ولی نمی دونم شهرو خوب بلده كه بیاد منو برداره یا نه؟

-  ببین عزت، این دفعه من تورو می برم بیرمنگام ولی دفعات بعد، یا  بار و بندیل كمتر مسافرت بكن كه بتونی با قطار بری بیرمنگام و در ثانی،  مهین هم تا اون موقع یاد گرفته كه حتی بیاد تورو از فرودگاه برداره.

سرراه سری به خونه زدم و به نازی گفتم كه من دارم می رم بیرمنگام و عزت هم گفت: نازی خانم، منتظرش نباشین، شب نمی زارم برگرده . همان جا پیش ما می مونه و فردا بر می گرده.

با عزت رفتیم بیرمنگام. یك ساعت و نیم طول كشید. اتوبان بر خلاف همیشه شلوغ نبود. نزدیكی های بیرمنگام ولی مثل همیشه راه بندان بود. توی شهر هم  كمی دردسر كشیدیم تا خونه اش را پیدا كردیم. من كه شهرو بلد نبودم و اونم كه غیر از آدرس خونه، از شهر چیزی  نمی دونس. بهر بدیختی بود، رسیدیم به خونه اش. مهین و بچه ها منتظر او بودندو طبیعتا خیلی هم از دیدنش خوشحال شدند. من بچه های عزت را هرگز ندیده بودم. پسر بزرگش، محسن، 17 ساله بود با قد رشید و چهره ای كمی سوخته و دخترش، گلناز، 15 ساله بود موهای سیاه بلندی داشت و چشم هایش هم خیلی درشت بود. و پسر كوچكش، مصطفی، كه تازه 7 سالش شده بود. مهین كه به من خیلی محبت كرد و بچه ها كه مرا نمی شناختندو طبیعتا   نمی دانستند با من چگونه باید رفتار كنند. خواستم برگردم به لندن كه نگذاشتند و از آن گذشته، خودم هم حسابی خسته بودم و بعلاوه  روزبعد دردانشگاه كار نداشتم. چمدان ها و دیگر بار وبندیل را بردیم توی خونه و نشستیم به حرف زدن و از همه جا سخن گفتیم.

هنوز یك ساعتی از رسیدن عزت نگذشته بود كه دیدم  زیر لب لاالله الا لله گویان از آشپرخانه اومد توی اطاق نشیمن و با قیافه ای پكر و گرفته سیگاری روشن كرد. چیزی نگفتم چون یك شبه میهمان بودم و صد ساله دعاگو. چند لحظه ای گذشت.

عزت همانطور كه گرفته بود، گفت:

- داریوش، بچه های تو هم فارسی بلدنیستن حرف بزنن؟

-  چطور مگه؟

- الان 17 ماهه كه بچه ها اومدن این جا، مصطفی كه  اصلا فارسی بلد نیس حرف بزنه. اون دو تای دیگه هم به زبانی حرف می زنن كه من اصلا نمی فهمم. قاطی پاطی، نه فارسیه و نه انگلیسی. مخلوط...

- والله بچه هام تو خونه حق ندارن انگلیسی حرف بزنن. واسة همین، فارسی رو بفهمی نفهمی خوب حرف می زنن ولی خوندن ونوشتن بلد نیستن. خیلی زور زدم كه یاد بگیرن، نشد، ول كردم. نازی هم بیچاره خیلی زحمت كشید ولی، نشد. سر همینم با بچه ها كلی بگومگو داریم.

- بگومگو سرچی؟

-  پسر بزرگم كه اتفاقا هم سن وسال محسنه، همیشه می گه كه فائده دونستن زبان فارسی چیه؟ من كه نمی خوام برم ایرون، این جا هم كه این زبان به درد كاری نمی خوره و هروقت هم كه میگم، بچه، آخه تو، خدا نكرده ایرونی هستی، یعنی چی كه فائده دونستن فارسی چیه؟ اونهم بی غیرت، به من می گه، بابا، ایرونی بودن تو، منو ایرونی نمی كنه... خلاصه دائم سر این موضوع جنگ ودعوا داریم.

عزت كه انگار انتظار شنیدن این حرفها را نداشت، گفت:

-  به حق چیزای نشنیده. یعنی پسرت می گه كه اصلا ایرونی نیس؟

- آره . اگه راسشو بخوای، ایرونی هم نیس. زوركی كه آدم نمی تونه به یه جائی دلبستگی پیدا بكنه. یكی دودفعه رفته ایرون. دفعه اول كه خیلی بش سخت گذشت ولی دفعه دوم كه رفت، خیلی سرحال برگشت ولی بعد به من گفت كه سه چهارماه پس از برگشتن می خواسته خودشه بكشه. چون خیلی قاطی كرده بود. واسه همین، من و نازی دیگه اصرار نمی كنیم كه بره ایرون.

عزت كه كاملا از حرفهای من تعجب كرده بود، گفت:

- من اصلا خیال نداشتم و ندارم كه  بچه هام اینجا بمونن. ولی اگه زبون فارسی یادشون بره، كه من نمی تونم اونا را ببرم ایرون.

- عزت اشتباه نكن. مسئله فقط این نیس كه زبون بلدن یا نه، یه مدتی دیگه، این بچه ها هم رفته رفته می شن مث بچه های من.

بدون این كه متوجه باشد گفت:

-  خدا نكنه، داریوش جون..

بقیه دارد....

نوشته شده توسط گودرز قصه گو در دوشنبه هفدهم تیر 1387 |

بیش از سی سال در آن آباد شده جان كنده بودم، وقتی كه همة جوانی و عمر مرا از من گرفتند، با ماهی شندرغاز حقوق مرا بازنشسته كردند. زنم نازی كه افسردگی مزمن داشت،  دو سال قبل از بازنشستگی من، با خوردن قرص های خواب آور خودش را كشت. پسرم، بهروز در یك بانك در تورنتو كار می كرد و سالی یك بار به زحمت به من به وقت كریسمس تلفن می زد و دائم هم از گرانی زندگی در آن شهر می نالید. خیلی پكر می شدم. چون فكر می كردم دروغ می گوید و به راستی از این  می ترسد كه من از او كمك مالی بخواهم. و بیشتر پكر می شدم وقتی به خودم می گفتم، پیر خرفت، این قدر سخت نگیر. از كجا معلوم است، شاید، طفلك راست بگوید.. بعد، خیلی حالم خراب تر می شد.  می دیدم اگر این گونه باشد از دست من هیچ كمكی بر نمی آید. دخترم، مرسده كه درس طبابت خوانده بود. از همان اوایل كار كه مادرشان هنوز زنده بود، كله این دختر بوی قرمه سبزی می داد. پس از اتمام درسش، یك سال برای كمك به یكی از دهات ویتنام رفت و درهمان جا با معلم جوانی كه من هرگز ندیدمش آشنا شد و با او ازدواج كرد و همان جا ماند. او هم، هر ساله به وقت كریسمس برای من یك كارت تبریك سال نو می فرستاد و دیگر هیچ. من مانده بودم و خودم. گاه فكر می كردم كه من به واقع مانند مرغ ماه درآسمان خدا تنها شده بودم. 

دوست و رفیقی نداشتم. یعنی، داشتم ولی، رفقای نیمه راه،  قبل از من مُرده و مرا تنها گذاشته بودند. و در سن وسال كسی مثل من كه آدم نمی تواند دوست و رفیق تازه بگیرد. تازه، باید اهل مهمانی رفتن و مهمانی دادن باشی تا باآدمهای تازه  آشنا بشوی. و من كه هیچ وقت نه از این مهمانی ها خوشم می آمد و نه از این امكانات داشتم كه مهمانی بدهم. آدم كه همیشه نمی تواند به مهمانی برود، باید گاه و بی گاه هم مهمانی بدهد. سه چهار سال آخر كه نازی هنوز زنده بود، آن قدر حال روحی و جسمی اش بدبود كه ما نه به خانه كسی  به مهمانی می رفتیم و نه  كسی را به خانه خودمان مهمان می كردیم. الان تازه دارد یادم می آید كه من قبل از فوت یكی دو تا از دوستان قدیمی، با كسی رابطه و مراوده ای نداشتم.

یك هفته اول ورود به ایران خیلی خوش گذشت. برادرم عباس،  و خانمش، سهیلا به راستی سنگ تمام گذاشتند. مثل پروانه دور سر من چرخ می خوردند. اگرچه انتظار نداشتم ولی آدم های زیادی به دیدن من نیامده بودند. یك كم به من بر خورده بود وحتی  بیشتر از برخوردن،  تعجب كرده بودم. علتش را نمی فهمیدم. ولی سعی كردم به روی خودم نیاورم. در پایان هفته دوم، یك روز به عباس گفتم:

- عباس جان، من اصلا دوست ندارم سربار خانه و زندگی تو بشوم. چون من راه و چاه را بلد نیستم، بیا و محبت كن كه من بتوانم  یك آپارتمان كوچكی در همین تهران بخرم و این بقیه عمر را در همین جا بمانم. چون...

نگذاشت حرفم تمام بشود.و همانند قدیم ها كه به من همیشه می گفت داداش، گفت.

- داداش، اصلا این حرفها را نزن. یعنی چه می خواهم آپارتمان بخرم. همین جا پیش خود ما  می مانی...

- قربون لطف وصفای تو، ولی نه عباس جان، وقتی آپارتمان هم خریدم، بیشتره وقتا می آیم پیش شما.

- من نمی دونم داداش. خودت باسهیلا حلش كن. چون از وقتی كه تو نوشتی كه می خواهی بیائی ایرون، این زن هی راه رفت و تو گوشم خوند كه مبادا بزاری داداش بره یه جای دیگه خونه بگیره. باید بیاد پیش خود ما، اون اطاق مجیدو را برایش مرتب می كنم..

دیدم جرو بحث كردن با عباس فایده ندارد. باید باسهیلا صحبت بكنم. عباس راست می گفت. رابطة من و سهیلا به یك عبارتی خیلی عجیب بود. مثل عباس، او هم مرا داداش صدا می كرد و منهم هر وقت كه می خواستم سربسرش بگذارم او را رئیس صدا می كردم و می گفتم كه نه فقط رئیس عباس كه رئیس منهم هستی. در آن قدیمها، هروقت كه در تعطیلات تابستان به ایران می رفتم، و سه یا چهار هفته می ماندم، تقریبا همیشه در خانه عباس بودم و سهیلا، راستی راستی مثل یك پرستار به من محبت می كرد و به من می رسید. آن قدر هم در محبت كردن به من گشاده دست و بی شیله پیله بود كه  دلم نمی خواست وقتی به ایران می روم مزاحم كس دیگری بشوم. به همین خاطر، اغلب با فامیل های نازی جر وبحث داشتم و به همین نحو، خواهر های خودم از این بابت خیلی خوشحال نبودند و گاه به من متلك می گفتند. گاهی وقت ها هم، سهیلا برای این كه من خیلی احساس شرمندگی و سرباری نكنم یكی دو هفته مانده به تعطیلات تابستانی دانشگاه به من تلفن می زد و می گفت كه عباس باید مدتی كارش راتعطیل بكند و نمی كند ولی برای سلامتش لازم است. غیر از تو هم به حرف كس دیگری گوش نمی دهد. اگر خیلی برایت زحمت نیست، تابستان سری به ما بزن. چون وقتی تو می آئی، عباس ناچار می شود كه بعضی روزها به قول شما خارجی ها، از كار آف بگیرد و  این استراحت برایش خیلی خیلی لازم و ضروری است. خودش هم می دانست كه من عباس را خیلی زیاد دوست دارم و گفتن سهیلا همان، و مسافر شدن من همان. با این سابقه من اصلا تعجب نكردم كه عباس، حل و فصل قضیه را به دست سهیلا سپرده بود.

یكی دو روز گذشت و فرصتی پیش نیامد كه با سهیلا صحبت بكنم. تا این كه، عصر جمعه ای كه عباس رفته بود به مسجد محل تا در یك مراسم ختم شركت بكند، من ماندم و سهیلا. بدون مقدمه گفتم.

- سهیلا، تو خودت می دانی كه من چقدر به تو وعباس علاقمندم. این هم داستان امروز و دیروز نیست. من از عباس خواهش كردم كمك كند تا من بتونم در این جا یك آپارتمان كوچكی بگیرم و این تتمه عمر را درهمین دور وبرها در كنار شما باشم، ولی عباس می گه كه رئیس كل اجازه نمی ده. خودت هم بهتر می دونی كه من اگر در تهران باشم، اغلب شبها تو خونه شما خرابم ولی بهتره كه برای خودم هم، یه امكانات مستقلی داشته باشم...

-  بله نفهیمدم!  امكانات مستقلو برای چی می خوای؟ خوب هروقت، خواستی بگو من و عباس میریم بیرون و حتی شب هم بر نمی گردیم.... نه داداش، من نمی زارم تو از این خونه بری...    می خوای بری كجا؟ تنها تو این شهر كه سگ صحابش رو نمی شناسه، آدم سرسام می گیره.... همین جا پیش خودما هستی، بودن تو با ما، برای عباس هم خیلی خوبه. برای من خوبه.... بچه ها هم كه الان خودشون بزرگ شدن و به ما كاری ندارن.... می شینیم و برای هم دیگه از خاطرات گذشته تعریف می كنیم....